پلاک13

آدم می نویسد که چیزی نگوید...

پلاک13

آدم می نویسد که چیزی نگوید...

پلاک13

خُرداد
سمبل: دوقلو ها
شعار: من فکر میکنم
ستاره حاکم: عطارد
عنصر وجود: هوا
شخصیت: راوی
فلز وجود: جیوه
سنگ خوش یمن: زمرد کبود
رنگ محبوب: خاکستری
عدد خوش یمن: 5
روز مبارک: چهارشنبه

طبقه بندی موضوعی
بایگانی
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۲۲ آذر ۹۶
  • Omidreza

تو منو وصل میکنی به این زندگی لعنتی...

  • ۲۲ آذر ۹۶
  • Omidreza

ما مردا اکثرا کسیو نداریم باهاش حرف بزنیم

اگرم داشته باشیم،حرف نمی زنیم...

فقط گاهی یکیو میخوایم که بشینه و حرف نزنه و حرف نزنیم و سکوت کنیم

و بعد

خوب شیم...
  • ۲۱ آذر ۹۶
  • Omidreza

مادر جان یک ساعت پیش زنگ زده حال و احوال کردن،

میگم: جانم مادر؟خیرِ ایشالله، سر صبح زنگ زدی؟

میگه: دیشب خوابتو دیدم،داشتی تو دریا غرق میشدی...

خندیدم و گفتم من که شنا بلدم...

گفت: باشه شنا بلد باشی اصلا چرا میخوای بری دریا؟؟؟

یکی هم نیست بگه مادرِ من ساعت 8 صبح، وسط فلات ایران،

توی دل یکی از کویری ترین شهرهای ایران دریا کجا بود که من بخوام برم

توش غرق بشم آخه...؟؟؟

گفتم چشم اصلا نمیرم دریا...

میگه: کی میای مرخصی؟

میگم: فکر نکنم بتونم تا عید بیام

میگه:پس من میام...

میگم: نه نه کجا میخوای بیای؟؟؟

میگه:چیه هول شدی؟؟؟

همون بی خود نیست خواب دیدم داری غرق میشی...

داری چکار میکنی اونجا که نمیخوای من بیام؟

یعنی فقط میدونم فوق العاده است این مادر جان...

این که هنوزم باورش نشده که من دیگه بزرگ شدم و برای بازیگوشی کردنم

خیلی دیر شده...

میگم بیا دورت بگردم هروقت تونستی بیا...

  • ۲۱ آذر ۹۶
  • Omidreza

معمولا صبح ها که دارم میرم سر کار خیلی تو ماشین حرف نمی زنم

به جاش علی یه بند حرف میزنه و تعریف میکنه و من فقط گوش میدم...

امروز به اندازه ی کافی از دست خودم و زمین و زمان شاکی بودم که

با یه جمله ی علی اون روی سگم که گاهی اوقات هم نقص فنی پیدا میکنه

و نمیاد بالا به بدترین حالت ممکن خودش نشون داد...

جوهری گفته:

چرا شکور واسه چک آقای مرادی انقدر دست دست میکنه و خودش نمیره دنبالش؟؟؟

گفتم جوهری خیلی غلط کرده...مگه من شرخرم که بیفتم دنبال چک مشتری؟؟؟

این دیگه گندش درآورده،رفتارش غیرقابل تحملِ،همشم تقصیر توئه که

لی لی به لالاش میذاری...

علی مثل موش آب کشیده نشسته بود کنارم و جیک نمیزد...

تا خود محل کارم یک ریز حرف زدم...

اونجا که رسیدم رفتم دفتر جوهری و گفتم من تا عید بیشتر نیستم...

هاج و واج مونده بود که سر صبح دارم چی میگم؟

گفت حالت خوبه؟

گفتم نه....اما من تا عیدم بیشتر نیستم....

فهمید یکی از هزار و یک حرفی که جرات نمیکنه تو روم بگه به گوشم رسیده

گفت هر جورکه راحتی...

اومدم بیرون و به علی گفتم میرم بیل برمیدارم کشاورزی میکنم،

در کنارش دو تا گاو هم نگه میدارم که همیشه به یاد این جماعت باشم...

ظهر که شد علی به خاطر اینکه به حرفم بیاره بهم گفت بیا با هم بریم نماز بخونیم

دلت باز میشه...

گفتم چقدر واقعا نیاز دارم بیام نماز بخونم....

خندید و گفت حالا تو هی مسخره کن...

گفتم اتفاقا از هزار و یک باری که با هم سر این موضوع بحث کردیم 

این بار اول که کامل جدی فکر میکنم نیاز دارم با خدای تو حرف بزنم...

گفت با منطق و این حرفا نمیتونی به خدای من برسی،باید عاشقش باشی...

اولین لبخند تمام روزم شکل گرفت و گفتم:

شما همه کاراتون همین شکلیِ

خرکی عاشق میشید،

خرکی فراموش میکنید،

خرکی انتخاب میکنید،

خرکی از انتخابتون پشیمون میشید...

در ضمن احساس نیاز به یه تکیه گاه یا نیروی ماورایی یه نیاز کاملا منطقیِ...

دوباره حوصلش از این حرفای من سر رفت و گفت،

باشه بابا ولش کن...حالا میای یا نه؟

گفتم نه تو برو اما بهش فکر میکنم،شاید کشف و شهودم بلاخره جواب داد...

+میدونم که هستی و من ترجیح میدم تو رو به منطقی ترین شکل ممکن درک

کنم و از داشتنت لذت ببرم،لطفا کمکم کن... تنهام این روزها و کمی خسته...

  • ۲۰ آذر ۹۶
  • Omidreza

شبها تا دیر وقت بیدارم و تقریبا پیش از سحر از خواب بلند میشم...

اما با 6 ساعت مطالعه به درد شغل شریف رَمالی هم نمیخورم...

من برای رسیدن به چیزهایی که دوسشون دارم چیزای با ارزشی رو از دست دادم...

اگر باید از این جهد بمیرم رواست....

  • ۲۰ آذر ۹۶
  • Omidreza

همیشه  توی مسیر زندگی واقعیت هایی هست که لمس کردن و درکشون

میتونه خیلی گزنده،آزاردهنده و حتی گاهی غیر ممکن باشه....

واقعیت هایی که نشون میده زندگی یه مسیر طبیعی داره و راه خودش رو میره...

همه ی ماها تو زندگی مون به یک نوعی از این واقعیت ها داریم...

چیزهایی که گاهی تا آخر عمرمون هم نمی تونیم درکشون کنیم یا لااقل

یه جواب منطقی و قانع کننده براشون توی قلب و ذهنمون پیدا کنیم...

اینا چیزایی هستند که در طول زمان توی زندگی هر آدمی به یک نوعی

 بلاخره نمود پیدا میکنند...

بعضی ها رو به قهقرا میبرند و عده ای پُر بار تر از قبل میشند...

زندگی همه ی آدم ها پر از واقعیت های این جنسیِ،

واقعیت هایی که به یک نوعی شاید خیلی غم انگیز اما محترمند...

یک نگاه خیره،

یک بغض،

و یا شاید یک پُک عمیق به سیگار میتونه نمود واقعیت های حل نشده ی

توی ذهن یک آدم باشه....

 در مورد من اما همه ی این واقعیت های لاینحل به صورت خیلی شرافتمندانه

توی تار موهام نمود پیدا کرده...

و امروز وقتی که توی آینه خودم رو خوب نگاه کردم حس کردم 

صبور بودن در برابر نیمه ی جابرانه ی زندگی چقدر میتونه آدم رو جذاب تر کنه....

  • ۱۹ آذر ۹۶
  • Omidreza

در آستانه ی 30 تنهایی یه انتخابه...

من حوصله ندارم بچه رو بغل کنم باهات راه بیفتم از این دندون پزشکی به اون دندون پزشکی

که تو دندونات لمینت کنی...

سعی کن درکش کنی خب؟؟؟

  • ۱۹ آذر ۹۶
  • Omidreza

پُست پساپست مدرن با محتوای سورئال و چاشنی اروتیک هم بلد نیستیم خلق کنیم

چهارنفر بخوانند آب از لب و لوچه شان راه بیفتید و بگویند عجب بی نظیریم ما...

بلاگفا حرمت داشت چیزی که بلاگ ندارد..

به جایش بلاگ امکانات دارد چیزی که بلاگفا ندارد...

ما هم که آدم های نسل سرتا به پا وصله هر چیزی هم که وصلمان کنند

می پذیریم، جیک هم نمیزنیم....

بلاگر عزیز!

گند بزنند به تو و آن خزعبلات مغزت و آن خواننده کله سیلیکونی ات که

به اندازه ی پلانگتون هم درک ندارید....

وقتی ظرفیت،درک و دانش نوشتن از مسائل اجتماعی را نداری ننویس لطفا...

با این حجم خواننده که هیچکدام هم گویا برنامه ای برای فکر کردن و ایضا

انتقاد ندارند، داری بی هدف و بی غرض و شاید جاهلانه به ذهن هایی که

احتمالن در اوایل بلوغ فکریشان به سر میبرند خط  فکری میدهی که در ذهن های

منعطفشان الینه میشود و بعد  همین ها در دنیا واقعی قلوه سنگ میشوند

توی گلوی اجتماع...

اینکه سواد خواندن و نوشتن داریم و احیانن دو تا کتاب هم مطالعه کرده ایم که

 اسمشان را از دهان مبارک آدم هایی که در فکر کردن یک لِوِل بالاتر از

خودمان اند شنیده ایم دلیل نمیشود هر چیزی که در ذهنمان و برداشت و نگاه

شخصیمان است را جمله بندی کنیم اسمش را بگذاریم پُست و بدهیم به خورد

مغز دیگرانی که هنوز نمیدانند انتخاب و خواندن نوشته ی خوب از بد

چقدر انتخاب مهم و تاثیرگذار و ظریفیست...

تو هم بنویس،

مثل منِ بیسواد...

از روزمرگی هایت بنویس،

از گذران زندگی،

وبلاگت را دفترچه خاطراتت کن،

عکس بگذار،

راحت باش...

اما نوشتن از چیزهایی که بُعد اجتماعی دارد و میتواند تاثیر گذار باشد

درست مثل راه رفتن بر لبه ی تیغ است،

میلی متری محتوای بیانت قیقاج برود ممکن است یک ذهن آماده را

تا یک زمان طولانی به غلط دچار توهم دانستن کنی...

نکن بلاگر محترم...

این شاید به نظرت اسمش،خیانت،دروغ،فحشا،منکر و هرچیز بدتری که فکر کنی نباشد،

اما نوشتن انتخاب خیلی ترسناک تریست،

می شود خیلی ساده با سرهم کردن چند واژه  کاری کنی بسیار ویرانگر تر از این اوصاف...

باور کن این حرف نیست عین واقعیت است... 

مواظب قلمت که موهبت بزرگی هم میتواند باشد...باش...

  • ۱۹ آذر ۹۶
  • Omidreza

من به قولم وفا کردم اما تو زدی زیر همه ی قول هایت...

اینکه قرار بود به جای رانندگی کنارم بنشینی و با آب و تاب برایم

داستان تعریف کنی ٬شعر بخوانی ٬میوه پوست بگیری و با شیطنت هایت

حواسم را پرت خودت کنی...

تو همه را فراموش کردی،حالا من

 مانده ام با گواهینامه ای که حتی به درد کرایه کردن فیلم های زپرتی

از یک کلوپ درب و داغان هم نمی خورد...

  • ۱۹ آذر ۹۶
  • Omidreza