پلاک13

آدم می نویسد که چیزی نگوید...

پلاک13

آدم می نویسد که چیزی نگوید...

طبقه بندی موضوعی
بایگانی

هفت بیجارطور3

۳ ارديبهشت ۹۷

پاراگراف اول:

اقرار می کنم که از تنها شدن خسته بودم...

البته بین تنها بودن و تنها شدن یه فرق عمیق و ایضا ظریف هست که

 به تجربه کردنش می ارزه...

قراردادم 25 فروردین با شرکت تموم شد و همه چیز دست به دست

هم داد و من توی مسیری قرار داد که با یکی از ترس های بزرگم روبرو بشم...

تغییر نوع زندگی که به گفته ی روانشناسا بیشتر از 40 درصد استرس داره...

به قول استاد: این سوییچ شدن از یک زندگی کاملا شهری که در بلند مدت

بهش خو کردی و رسیدن به یک زندگی روستایی در کم ترین زمان ممکن

میتونه خیلی ترسناک و در عین حال جذاب باشه...

به خاطر خودم،

آرامش ام،

و آزادی و شرافتی که توی همه ی این سالها بهش فکر کردم و می کنم

تصمیم گرفتم که با قلبم زندگی کنم...

کاملا درک می کنم که زندگی ای رو انتخاب کردم که لمسش در واقعیت

چقدر میتونه منو به چالش بکشه و مشقت های زیادی داشته باشه

اما،

حس میکنم برای من سخت ترین کار دنیا سرو کله زدن با آدمها

در یک جامعه ی آماری بزرگ باشه،

به نظر میاد من خوشه های برنج،نهال های تازه ریشه دوونده ی تو باغ،

و حیووونا رو بهتر میفهمم...

اتاق کوچیک رو به حیاط رو برام خالی کردن...

خیلی دنج تر از اون چیزی که بهش فکر کرده بودم...

درست شبیه نقشه ی تصوراتم میز تحریرم رو گذاشتم جلوی پنجره 

و پرده ی پشت پنجره رو برخلاف همه ی عمرم که جان پناهم از 

شعاع بی رحم نور بود کنار زدم تا موقع نوشتن وقتی که نم نم بارون

بهترین موسیقی دنیارو روی سقف شیروونی ریتم میگیره بتونم

درخت های تو حیاط رو تماشا کنم...

انگار دلم میخواد اونجوری که دوست دارم زندگی کنم،

پشت پرچین بلندی که بهشت منه و از مغاک بیرون جدام میکنه...

صبح ها با اذان صبح از خواب بلند میشم و تا ساعت 9 پشت میزم

مشغول خوندن و نوشتنم...

صبحانه رو توی سفره ی کوچیک و ساده ی دو نفره، مفصل تر از همه ی عمرم

کنار مادرجان که بدون یک لحظه مکث برام حرف میزنه با لذت میخورم...

لباس کارم میپوشم و میرم تو باغ...

دارم زمین پشت خونه رو شخم میزنم،

میخوام باقالی و گوجه و بادمجون بکارم...

احساس میکنم بیل به دست گرفتن هم مثل قلم دست گرفتن

یکی از لذت بخش ترین حس های دنیاست...

بنایی هم میکنم،

دارم یه لونه واسه مرغا درست میکنم،

و چقدر حسرت برانگیز که امسال نمیتونم خوشه های برنج با دست های خودم

نشاء کنم...

اینجا واسه ساعت استراحت خبری از فلاکس و تی بگ نیست...

مادرجان چای بهاره با عطر دارچین توی استکان کمر باریک دور طلایی میآره

و با یه لبخند از ته دل میگه:خداقوت...

لبخندی که نمیتونم با هیچ کدوم از حس هایی خوبی که تا حالا تجربه کردم قیاسش  کنم،

میرم گوشه ی باغ چهارزانو زیر درخت پرتغالی که آخرین بادگاری مادربزرگ

میشینم و چایی و بیسکوییت میخورم...

مادرجان میگه یه وقتایی که هوا طوفانیِ از همین جا میشه صدای موج هارو شنید

اسم موج ها که میاد میرم تو فکر...

خدا کنه لااقل بعد از مرگم یکی باشه که به حرف دلم گوش کنه و

 به جای خاک منو به دریا بسپاره...

پاراگراف دوم:

دیروز تولد 63 سالگی بابا بود،

همینقدر بگم که همه میدونند که مردای اردیبهشتی چقدر بی نظیرند...

عاشقتم من.

پاراگراف سوم:

مینیون هی میگه کی میای تهران؟

مجبور میشم حرف های روز اولم رو هرچند ناراحت کننده دوباره براش تکرار کنم

((به من وابسته نشو من آدم موندن نیستم))

اما شواهد نشون میده ایشون هم اصلا آدم شنیدن نیستن...

پاراگراف چهارم:

دیشب برای اولین بار یه عکس دونفره ازتون دیدم...

شوکه نشدم اما غمگین چرااا،

لبخند زدم تلخ تلخ...

هیچوقت نتونستم آدم فراموشکاری بشم،

سکوت کردم اما فراموش نه...

به قول مروارید حتی رابطه های کوچیکم تا مدت ها درون من ادامه داره...

پاراگراف پنجم:

ماشین خریدم 22 میلیون گذاشتم برای فروش 16 میلیون،

نتیجه اینکه خریت نشونه انحصاری و خاصی نداره...

پاراگراف آخر:

خدایا من میترسم

حواست که به من هست،نه؟

به اینکه آرامشم داره خیلی طولانی میشه و من از این همه طولانی خوب بودن میترسم...

خدایا حواست به من هست؟؟؟

  • Omidreza

((رضا صادقی_گمونم))


  • Omidreza

بارون نم نم میزد...

محمد دم گوش من معلوم نیست داشت با کی زر می زد و میخندید

صدای ضبط زیاد کردم که چرندیاتش نشنوم

به خاطر تو و این همه خاطره

دل من ته قصه مون رسید ته دنیا...

افتادم تو سراشیبی زیر پل،

هنوز 100 متر تا ترافیک جلوی روم مونده بود

آروم پاهام از روی پدال برداشتم اما کیلومتر شمار از جاش تکون نخورد

50 متری ترافیک آروم زدم سر ترمز،

فهمیدم ماشین درحال توقف که نیست هیچ، داره سُرَم میخوره...

هرچی بیشتر پدال فشار دادم ماشین بیشتر از دستم میرفت

2 متری ترافیک جوری دستی رو کشیدم که الان کاملا کج شده...

ماشین دوتا لنبر انداخت و خورد به یه ال 90 و منحرف شد و خوردم پشت یه 206...

بیمه 3 میلیون برای اونا خسارت نوشت...

ماشین جان هم یه 4 تومنی فکر کنم خرج برداشت...

3تا در باید عوض بشه...

گلگیر سمت راننده،

سپر جلو،

چراغ  جلو،

سینی عقب،

شیشه ی آینه ی بغل ها...

به خاطر تو و این همه خاطره...

  • Omidreza

+وسط کویر لوتم که با یه نفر آشنا بشم

وقتی  ازش میپرسم شما کجا زندگی می کنید میگه:

تهران...

آقا این تهران دقیقا چند نفر جمعیت داره؟

  • Omidreza

خالی از عاطفه و خشم...

۲۰ فروردين ۹۷
 فرانسوی ها به جای اینکه بگن ((من دلتنگ توام)) میگن:
((tu me manques))
یعنی من تو رو کم دارم...
+تولدت مبارک.
  • Omidreza

سفر

۳ فروردين ۹۷

تعطیلات ما از فردا شروع میشه...

مقصد سرزمین پدری...

به قصد قربت باران فقط...

  • Omidreza

شایگان

۲ فروردين ۹۷

شاعر بزرگ ((ریلکه)) چنین تصویری از مرگ ارائه می کند:

در بطن زن آبستن، در پس چهرهٔ خسته و مهربانش، دو میوه در شرف تکوین است:

یکی مرگ و دیگری زندگی.

مرگ جزئی از زندگی است و مرگ و زندگی جفت یکدیگر هستند و همان لحظهٔ

ورود به عرصهٔ حیات، مرگ آغاز می‌شود.

در واقع هر روزی که زنده‌ایم، یک روز از مرگ دزدیده‌ایم.

موقعی که جوانی، اصلاً به مرگ فکر نمی‌کنی، فکر می‌کنی تا ابد هستی؛

پا که به سن می‌گذاری، مرگ را درک می‌کنی و می‌فهمی‌اش.

من به زودی هشتاد ساله می‌شوم، عمر مفیدم را کرده‌ام.

از هفتاد به بالا می‌دانی که به سوی مرگ می‌روی.

این است که حالا برای من مرگ رهایی است.

پرونده بسته می‌شود و تمام!

((مجله ی اندیشه ی پویا_تابستان 93))

+استاد شایگان در گذشت...

خیلی دلم می خواد نگم:((سالی که نکوست...))

  • Omidreza

1397

۲۹ اسفند ۹۶

دیوونه بازی هام که بذارم کنار 96 بهترین سال این 28 سال بود...

آقا ما که به هرچی که می خواستیم رسیدیم....

الهی که شما هم آرزوهاتون بغل کرده باشید...

دعای هر ساله ی من:

((حول حالنا الا احسن الحال))

دعا کنیم برای شفای مریضا...

آرامش روح از دنیا رفته ها...

دعا کنیم سرپناه درست بشه برای بی خانمان ها...

نون بیاد سر سفره ی بی بضاعت ها...

دعا کنیم مستی و نئشگی قدرت از سر سیاستمدارهامون بپره...

دعا کنیم برای بچه ها دنیا که بتونند بچه گی کنند،

که عکساشون به جای توپ و تانک و خونه ی ویرون،

تو مدرسه و زمین بازی و زیر سقف امن خونه ها و تو آغوش خانواده هاشون باشه....

دعا کنیم جنگ نباشه،کسی دنبال شکار کردن و تو قفس کردن حیوونا نباشه،درختارو نبُره....

دعای بارون کنیم که قشنگترین نعمت خداست،

ببخشیم همو،

تصمیم بگیریم تو یه مورد هم که شده بیشتر از پارسال شبیه انسانیت بشیم...

((یکسال دیر شد برای بهتر بودن))

بیاید دعا کنیم آخر 97 مصداق مصرع ((هر سال میگیم دریغ از پارسال)) نشیم...

97 مبارک.

+امیدرضا.

  • Omidreza

مرگ

۲۷ اسفند ۹۶

باز هم زنده ام....

مثل کنه چسبیده ام به این زندگی مزخرف لعنتی...

ظهر که از کار برگشتم احساس بیهودگی تمام روانم را می بلعیید،

من ظرفیت تحمل استرس اتفاقات هرچند کوچک راهم ندارم...

یک نفر بیاید،یک نفر برود

یک نفر فریاد بزند حالا از روی شادی یا غم...

مهمان راه دور داشتم و این برای من در حد مدیریت یک بحران نفس گیر است...

اول به قصد فرار از دیدار اولیه که به نظرم  شلوغ کاریش فقط روانم را بهم می زند

دو تا دیازپام 2 خوردم که بخوابم... اما یک حس مرموز و درعین حال جذاب که واقعا

نمیدانم چرا شکل گرفت راغبم کرد 3 تا خشاب 20 تایی را یک جا بخورم...

دیگه تقریبا به جز چند ثانیه ای از درد شستشوی معده ی ام چیزی به خاطر ندارم...

زندگی ام در ایدا آل ترین حالتش در جریان است... من اما حوصله ی زندگی کردن ندارم...

دلم مرگ بی آخرت و تناسخ می خواهد دلم فقط تمام شدن می خواهد...

همین.

+خودکشی برای من فقط یک بازی دو نفره با مرگ است....

  • Omidreza

((چهارشنبه سوری 96_کویر ورزنه))

  • Omidreza