پلاک13

آدم می نویسد که چیزی نگوید...

پلاک13

آدم می نویسد که چیزی نگوید...

پلاک13
طبقه بندی موضوعی
بایگانی

آدمی که میخواهد برود،هیاهو نمیکند،بلند بلند خداحافظی نمیکند،

آرام بساطش را جمع میکند و خلوت ترین مسیر را برای گذر انتخاب میکند...

ساده ترین روز را برای رفتن انتخاب میکند،

روزی که در آن خبری از هیچ اتفاق خاصی نیست،

یک روز صبح بلند میشود و میبیند از گذشته،از خودش از آدم ها از همه چیز بریده،

آنوقت بند ها را از دست و پایش و هرچیزی که او را پاگیر کرده باز میکند،

کوله پشتی  کوچکش را از دوست داشتنی ها پُر میکند و راه می افتد...

از غروب ده ها بار این آرشیو را زیر رو کرده ام،

اما همه ی این خاطره های ریز و درشت، 

این آدم ها،

این تجربه های تلخ و شیرین که از میان گذر بی رحم زمان به اینجا رسانده ام  

حریف خواست فراموشی ام نشده...

این آرشیو اینجا میماند تا کامل شود،سیوش کنم و بعد تمام...

باز هم مینویسم،

یک جای دیگر،یک شکل دیگر با حال و هوایی که میدانم شبیهش را

تا به حال تجربه نکرده ام...

همه راه های ارتباطی را درز میگیرم که کسی بهانه دستم ندهد،

که مکث نکنم،

مردد بمانم و باز به پشت سرم نگاه کنم...

میروم،

درست همینقدر ساده و بی ملاحضه.

  • Omidreza

اگر داغ دل بود،ما دیده ایم

اگر خون دل بود، ما خورده ایم

اگر دل دلیل است، آورده ایم

اگر داغ شرط است، ما برده ایم 

(قیصر امین پور)

  • Omidreza

این کجا و آن کجا

۲۲ خرداد ۹۷

بهش میگم تو هر موقعیتی و هرجا که هستید بی تفاوت به نگاه دیگران

همدیگرو بغل کنید،ببوسید،نوازش کنید،

یه روز دلتون واسه این روزا تنگ میشه اون موقعی که دیگه نه شرایطش هست و نه حوصلش...

جمله ام که تموم میشه یه لبخند کوچیک میاد روی لب هردومون

و به خاطر این عدم درک مشترک سکوت میکنیم...

  • Omidreza

شوخی نکنید آقایان!

۱۹ خرداد ۹۷

 شوخی نکنید آقایان؛جهنم زیر پاهای شماست!

اینجا راحله می فروشند.سیزده ساله، بی شناسنامه، بی هویت، ناقابل! دومیلیون تومان.

"دومیلیون را بده، بچه را ببر، هرجا که خواستی "برادرش می گوید که حالا تنها

سرپرست اوست.

اینجا پسرکی پنج ساله را می فروشند به امید رسیدن به سرپناهی.

شوهرم تصادف کرده و زمین گیر است، خودم مریضم و پول دکتر ندارم.

چاره ای نداریم. هر جا رفتیم کسی کمکمان نکرد

"مادرش می گوید.اگهی فروشش را گذاشته اند.

نا قابل !در ازای اجاره یک خانه کوچک در شهرستان."

اینجا بچه پولدارهایی هستند، که پورشه های میلیاردی سوار می شوند.برای پارتی های

اخرشب شان خاویار سرو می کنند ،و برای دسرشان ،شیرینی و بستنی با روکش طلا

سفارش می دهند.ناقابل !

دومیلیون تومان.

اینجا بیمارستانهایی دارد شبیه به وال استریت.بازاری برای خرید وفروش بچه.

زنهایی می ایند. کودکشان را به دنیا می اورند،برگه ای را امضا می کنند و بچه را می فروشند.

ناقابل !بین پانصد هزار تا یک و نیم میلیون تومان.

اینجا بازارهایی دارد برای خرید و فروش حیوان.آدمهایی می آیند تا برای سرگرمی

روزانه اشان ،پول خرج کنند.حیواناتی از هر نوع و  هرنژاد.

ناقابل ! از صدهزار تا سی میلیون تومان.

اینجا کودکانی دارد که آموزش می بینند.نه در مدرسه که در خیابان.آموزش می بینند

که از طلوع صبح تا بوق سگ برای اربابشان کارکنند.کارگرانی که اگر خوب کارکنند،

قیمت شان بیشتر می شود.قیمت این کودکان برده،ناقابل! از صدهزار تا پنج میلیون تومان.

اینجا دانش امورانی هستند که تعطیلات آخر هفته شان مسافرت های اروپایی است.

خجالت می کشند که همکلاسی هایشان بفهمند برای تعطیلات عید به مالزی رفته اند.

شهریه این مدارس ،ناقابل! بین 20 تا 25 میلیون تومان در سال.

اینجا ادمهایی هستند که در گور می خوابند.درساختمانهای مخروبه می خوابند .

در میان لوله های فاضلاب می خوابند.تا از سوز سرمای زمستان در امان باشند.  

اینجا مسئولینی هستند که گورخوابها را جمع می کنند و به گوشه خیابان می فرستند.

مسئله شان را حل می کنند.در سرما گوشه خیابانها یخ می زنند و می میرند.

بدتر از آنها ، اینجا قلم بدستانی داریم که سر شان را بالا می گیرند،

باد به غبغب شان می اندازند

و با بی سوادی تمام می گویند: شاید گورخوابها خودشان مقصر باشند.

اینجا آقا زاده هایی هستند که آب معدنی های مارک دار نروژی می نوشند.

ناقابل!لیتری شصت هزار تومان.

اینجا کارگرانی هستند ،که از صبح تا به  شب ،آویزان در میان زمین وهوا،

بر روی داربست ها،با جانشان بازی می کنند،ناقابل! فقط برای چهل هزار تومان.

اینجا بچه پولدارهایی هستند که پول توجیبی ماهانه شان کفاف خرج شان را نمی دهد

و معترض اند.ناقابل!  ماهانه بین 30تا 40 میلیون تومان.

اینجا معلمان بازنشسته ای هستند که پول بازنشستگی کفاف زندگی شان را نمی دهد.

پس  از شب تا به صبح نگهبانی می دهند.ناقابل! فقط برای ماهانه ششصد هزار تومان.

اینجا همه، از مسئول و کارشناس و روشنفکر و دانشگاهی و قلم بدست،

هر روز اندرز می دهند و شما را می ترسانند.ازفقر و بدبختی ،از روند رو به افزایش

شکاف طبقاتی. و به شما هشدار می دهند،که ادامه آن ،آتشی به پا می کند

و همه را می سوزاند.

این جاست که بایدسر را بالاگرفت، چشم در چشمشان دوخت و با لبخندی بر لب

چنین گفت :

شوخی نکنید اقایان!

جهنم همین جاست.همین لحظه ،همین اکنون .ناقابل!درست زیر پاهایمان...

  ((محمد حبیبی_روزنامه همدلی)) 
  • Omidreza

جنایات و مکافات

۱۸ خرداد ۹۷

جنایات و مکافات

فئودور داستایوفسکی

ترجمه ی مهری آهی

نشر خوارزمی

این کتاب داستان دانشجویی به نام «راسکولْنیکُف» را روایت می‌کند

که به خاطر اصول مرتکب قتل می‌شود.

بنابر انگیزه‌های پیچیده‌ای که حتی خود او از تحلیلشان عاجز است؛

زن رباخواری را همراه با خواهرش که غیر منتظره به هنگام وقوع قتل در صحنه

حاضر می‌شوند، می‌کشد و پس از قتل خود را ناتوان از خرج کردن پول

و جواهراتی که برداشته می‌بیند و آنها را پنهان می‌کند.

بعد از چند روز بیماری و بستری شدن در خانه راسکولنیکف این تصور را که

هر کس را که می‌بیند به او مظنون است و با این افکار کارش به جنون می‌رسد

در این بین او عاشق سونیا دختری که به خاطر مشکلات مالی خانواده‌اش

دست به تن‌فروشی زده بود می‌شود.

داستایوسکی این رابطه را به نشانهٔ مهر خداوندی به انسان خطاکار استفاده کرده است

و همان عشق، نیروی رستگاری بخش است.

البته راسکولنیکف بعد از اقرار به گناه و زندان شدن در سیبری به این حقیقت رسید.

این کتاب را باید هرچند وقت یکبار بخوانیم...

یک پاراگراف از کتاب:

می دانم که باورتان نمی شود،اما زیاد فلسفه نبافید،

خود را مستقیم بدون هیچ تفکر به اختیار زندگی بگذارید و نگران نباشید.

زندگی شما را به ساحل می رساند،و به روی پاهای خودتان قرار می دهد.

  • Omidreza

مینیون با تمام کج خلقی هام و البته حرف هایی که بهش زده بودم،

اولین نفر تولدم بهم تبریک گفت تا بهم نشون بده صد پله از من لجبازتره...

((برام نوشت: دیوانه پسر چه خوبه که به دنیا اومدی و بیشرف جان من شدی...))

بهش گفتم قلب بزرگش رو دوست دارم...

محمدرضا...پسرم...برام کادو خرید...منم در جواب زدم پس گردنش که تو غلط کردی تو 

این وضعیت بد اقتصادی رفتی انقدر هزینه کردی...

((بهم گفت:بابای بیشعوری هستی اما بابایی...))

بهش گفتم نگرانتم میفهمی که...

((آجی فاطمه بهم پی ام داد پسرداییٍ قوربان ایشالله صد ساله بشی فیلسوف خانواده...))

براش پی ام دادم خدا زیادت کنه خواهر جان...

((شیما برام تو اینستاگرام نوشت:ایشالله به همه ی آرزوهات برسی تولدت مبارک امید جان...))

نوشتم همیشه لبخندت رو ببینم آجی جان...

((خواهر جان نسیم، با کلی انرژی زنگ زد،دعا کرد،قربون صدقه ام رفت،دلتنگ بود،))

بهش گفتم به بودنش دلگرمم...

۱۲ شبِ ۱۴ ام که رد شد پی ام آجی مهدیه اومد،

((ایشالله تنت سلامت کنار خانواده ات سالیان سال باشی و به هرچی دوست داری برسی...))

نوشتم ممنون،برام دعا کن آجی مهدیه...

((داداش علیرضا،زن داداش نسیم و اون وروووجک فرفری با همه ی مشکلاتی که این روزا باهاش درگیرند

برام کادو خریدند و از خدا طلب خیر کردند برام...))

گفتم که قدر بودنشون میدونم...

((بابام...من چقدر باباییم... وقتی بهم گفت تولدت مبارک))

اشک،زبونم بند آورد فقط شد طولانی بغلش کنم و تو دلم بگم تمام این ۲۹ سال رو روز و شب مدیونتم...

مادر جان،

((وقتی تولدم رو تبریک گفت،))

آروم گفتم: شرمنده ام مادر جان...

حامد خان و آجی زینب که در سفر بودن و باهام تصویری حرف زدن،

((گفتن:یه قسمتی از آرامش امروزمون رو مدیون توایم))

بهشون گفتم توی همه ی این سالها اگر چیزی دادم،چند برابر ازشون یاد گرفتم...

دکتر سورپرایزم کرد،

((با یک کیک خونگی اومد پیشم،شمع ها رو روشن کرد و گفت که آرزو کنم...))

آرزو کردم،من آرزوی صبوری کردم،آرزوی سلامتی،

آرزو کردم برای اینکه بتونم انسان باشم،ببخشم،دیگران آزار ندم...

آرزو کردم که به تنها آرزوی زندگیم برسم...

شمع ها رو فوت کردم...

چقدر ازت ممنونم دکتر به خاطر این همه خوب بودنت... برای کیک بی نظیری که درست کردی،

 برای گل محمدی های تو چاییت که آرومم کرد...

((داداش اکبر زنگ زد،حلمای جان برام شعر تولد خوند،زن داداش آرزوی برکت و آرامش کرد))

بهشون گفتم انقدر دلم براتون تنگ شده که خدا میدونه، حیف که نمیشه از پشت تلفن بغلتون کنم...

آخرین ساعت های ۱۵ خرداد بود و من برای اولین بار تو این چند سال حس میکردم حالم خوبه،

حس میکردم چیزهایی شنیدم و دیدم که به دلم چسبیده،حرف ها و نوشته ها و نگاه هایی که واقعی بوده...

وبلاگم که باز کردم همه چیز کاملتر شد...

۵ تا تبریک خوب از کسایی که خیلی بهم نزدیکند،به اندازه ی آدم های دنیای واقعی...

((لیلای جان که نوشت تبریک خیلی زیااااادددد))

وقتی تبریکش خوندم خنده ام گرفت و حس کردم چقدر دوسش دارم، براش نوشتم تبریک گفتنتم دوست دارم...

((صفورا خانوم نوشت: دیر شد ببخشید اما تولد مبارک ایشالله لبت خندون ودلت خوش))

براش نوشتم همیشه دیر میکنی اما خیالم جمع که هستی...

((خانوم رضایی نوشت:تبریک میگم زندگی با برکتی داشته باشید))

براش نوشتم: ممنون واسه تبریکتون و اینکه کلی محبت کردید که من فراموششون نمیکنم...

((هادی نوشت:یه دسته گل بزرگ تقدیم به تو برای تولدت))

نوشتم:ممنون برای حس خوبت دوست جانم.

نقطه جان هم طبق معمول بعد از با خاک یکسان کردنم نوشت:

((تولدت مبارک امیدرضا دوست قدیمی.))

براش نوشت: نباشی یه چیزی کمِ،یادت نرفته که اینجا سه دُنگش مال شماست...؟

از همتون ممنونم که حالم خوب کردید،که هستید،که خوشحالم از بودنتون،

نفستون گرم...

خدایا ممنونم واسه ی همه ی روزاییی که کنارم بودی و کمک کردی که ادامه بدم...

من بودنت رو باور دارم و تجسمش رو توی این آدم ها میبینم...

امروز ۱۶ خرداد و من یه راه طولانی در پیش دارم،

راهی که ۳۰ مرداد ۹۵ برای من شروع شد و تا حالا تونستم محکم پاش بایستم،

و اما بعد...

  • Omidreza

29 سالگی

۱۵ خرداد ۹۷

یاد دیالوگ آخر استیو مک کوئین تو فیلم پاپیون افتادم:

((آهای حرومزاده ها من هنوز زنده ام..))

29 سال و 3 دقیقه....

  • Omidreza

انکار کن مرا...

۱۰ خرداد ۹۷

سکوت میکنم و فراموش

باور کن،

از این همه این یکی را بهتر از همه بلدم...

من به سرحد وجودم رسیده ام،

به سرحد وجودت وقتی میرسی که مرگ را تجربه کرده باشی و من...

من با مرگ همبستر بوده ام...

+آدم ها ممکن است دیر اما بلاخره برایت تمام می شوند،

بعضی ها زودتر و ساده تر بعضی ها  دیرتر و سخت،

اما همه بلاخره یک جایی اهمیتشان را برای همیشه از دست میدهند،

و این با همه ی بی رحمانه بودنش تنها شرط بقاست... 

  • Omidreza

باز هم با من حرف بزن،

برایم بنویس،

هنوز هم دوستم داشته باش...

همین چند خط که برایت نوشتم گاهی مرا تا سحر برده...

برای تو شاید خواندنش  به اندازه ی چندبار پلک زدن ساده باشد، برای من اما...

برای من گاهی جانم را به لبم رسانده،

خودم را روبروی غرورم گذاشته و بی رحمانه آنقدر گلویم را فشرده که

نفس هایم را شمرده ام...

همین چند خط به ظاهر ساده یعنی دیگر نمیخواهم به خاطر خودخواهی دیگران

حق دوست داشتن و دوست داشته شدن و آرامش را از خودم بگیرم...

من تنهایی را از برم،

خوب یاد گرفته ام که خود بی قرارم را بغل کنم،

آرامش کنم،

و زخم هایش را ببندم،

اینها را گفتم که بدانی خوب میدانم دلتنگی بهانه ی خوبی برای دوست داشتنت نیست،

تا باور کنی همین چند جمله ی ساده ی مانده در دلم هم از دلتنگی نیست،

که بدانی من برای آرامشم جان کنده ام،

از گذشته،گذشته ام،

قید و بند ها را باز کرده ام،

و پای  آدم های تازه را به دلم باز کرده ام و سعی کردم دوستشان داشته باشم اما...

اما از نگاه سطحیشان ،از احساس های پیش و پا افتاده شان باز رسیده ام به تو...

به سکوت تو،

به چشم هایی که در عکس هایت خیره به من جا مانده،

رسیده ام به موهایی که نوازششان اقبال سرانگشتانم نبود، 

و رسیدم به حرف هایت که یادم دادند زنده بمانم وقتی فاصله ام تا مرگ چند قدم و تا زندگی سال های سال بود...

و من انگار زنده مانده ام تا باز هم برسم به تو...

این تمام چیزی بود که نشد برایت بنویسم،

باز هم با من حرف بزن...

برایم بنویس...

هنوز هم دوستم داشته باش...

  • Omidreza

فرمون

۵ خرداد ۹۷

((اگه فرمون یه شب دوره کنم چندتا چاقو پشت قیصر میزنه...))

فغان ما به خاطر مرگ اشخاص نیست،

ما شخص پرست نیستیم،

ما برای از دست رفتن باورهایمان غمگینیم،

اینکه آخرین نشانه های مردانگی را  با دست خودمان زیر خاک میکنیم،

((بُکشی و نکُشی میکُشنت اینجا بازارچه ی آب منگلیاست...))

بدرود ناصر خان.😔

#ناصر ملک مطیعی

  • Omidreza