دوست دارم از پلاک 13 برم...

جایی که هیچ چشم نامحرم و گوش غریبه ای نباشه...

دیگه از اینکه کسی مثل آب خوردن بهم توهین کنه و به هر بهانه ای قضاوت

بشم خسته شدم...

دوست دارم یه اسم غریبه بذارم و پشتش پنهان بشم تا هرچیزی 

که توی این سال ها نصفه و نیمه به دلم مونده رو بنویسم...

من هیچکس نیستم،

فقط خودمم،

با همه ی کمبود ها و دردها و گاهی خوبیام...

پلاک 13 از هزار و یک طوفان و تلاطم روحی من جون سالم به در برده،

بارها دستم رفت که همه چیز رو پاک و کنم و تمام،

اما،

یه حسی توی گوشم زمزمه می کنه که اینا خاطره های با ارزشیند که

 دیگه هیچوقت قابل بازگشت نیست،تجربه های تلخی که هر بار که

بر می گردم و نگاهشون می کنم درس های با ارزشی میونشون میبینم و

به خودم می گم:دل قوی دار...

وقتی که من شروع به نوشتن کردم هم سن و سال هام دنبال تجربه هایی

بودند که لمس کردنشون برای من هیچ لطفی نداشت،فقط خوندن و نوشتن

بود که منو از همه ی دنیا جدا می کرد...

من درب دنیایی رو به روی خودم باز کردم که حالا 10 سال از پر رنگ ترین

خاطراتم رو توی خودش جا داده،

از پسر مریخی و اتانازی و تنهایی پر هیاهو...تا پلاک13...

جایی که ماوا شد برای تلخ ترین لحظات آدمی که هیچوقت نتونست

خودش رو ثابت کنه،حتی به خودش...

اولین روز از 27 سالگی عمیقا احساس کمبود کردم،

برای همه ی چیزایی که براشون سعی کردم و به دست نیومد و چیزایی که 

داشتم و از دست رفت...

ناشکری کردم اگر بگم چیزی به دست نیاوردم اما،

 درد همیشه ی زندگی من ایده آل فکر کردن بوده و هست،

اینکه روبروی آینه هیچوقت اینی رو که هستم نگاه نمی کنم...

اینجا رو دوست دارم و ایضا میترسم از بودنش،اما هر بار که خواستم

این همه خاطرات تلخ و سخت رو که ناخواسته ثبت شد پاک کنم، یه نیرویی تمام 

توانم رو گرفته و اراده ام سست شده...

خیال می کنم طلسم 13 شدم

اتاق 13،صندلی 13،پلاک 13...

تو دلم حرف هایی هست که هیچ محرم و مرهمی جز خدا نداره،

کاش بشه که حریف غرورم بشم و سفید کاغذ رو بی هراس از هر توهین و

تحقیر و عصبیتی پُر کنم،توی پلاک 13 یا

هرجای دیگه ای...