به خیالم که بی رحم شده ام و از گذشته انتقام می گیرم...

نشسته ام پشت کامپیوتر و درایو های سیستم را چِک می کنم...

هر فایلی که دست و دلم را بلرزاند Shift+Del می کنم و تمام...

می رسم به پوشه ای که با نام تو، توی هزارتوی درایو دوست داشتنی ام 

پنهان کرده ام،

به اینجا که می رسم سرم تیر می کشد،

به خودم قول می دهم که نگاهی گذرا کنم و تمام،

بی خبر از اینکه پشت هر کدام از این فایل ها خاطره ای دهان باز کرده 

تا تمامم را ببلعد...

سعی می کنم سریع تر بگذرم و باز بهانه دست دلم ندهم اما،

فایل آخر کار خودش را می کند...

قدیمی ترین عکسی ست که از تو دارم،

ایستاده ای میان یک دشت بابونه و دستت را که حالا از گلبرگ های بابونه

پُر شده به سویم گرفته ای و لبخند می زنی...

 لبخندت

لبخندت

 آخ که همین لبخندت آخر مرا دیوانه می کند...

 چند ثانیه ای به لبخندت خیره می شوم ...

به خودم که می آیم آرام انگشتم را از روی کلید Shift بر میدارم و درحالیکه

پوشه را حذف می کنم زیر لب با خودم می گویم:

شاید هنوز هم بهانه ای باشد...

+بازسازی اغراق آمیز یک تصویر مات...