پلاک13

آدم می نویسد که چیزی نگوید...

پلاک13

آدم می نویسد که چیزی نگوید...

پلاک13
طبقه بندی موضوعی
بایگانی

368

۱۷ مرداد ۹۵

چمباته زده ام روی شن های داغ ساحل و خیره شده ام

به خط و نشان های نصف و نیمه موج ها که هر کدامشان

فقط اثر دیگری را غرق می کند...

من از جان این دریا چه می خواهم که هروقت بروم ٬

باید صدای موزیک هدفونم را بچسبانم به تهَ و

خیره شوم به این بی مرزی دلهره آور...؟!

انگار خدای دریا ته دلم را قُرص می کند ٬گاهی هم می نشینم

فلسفه ی زندگی ام را رج می زنم ٬یا کلاف سردرگمی را

سامان می دهم...

من حتی فکر می کنم تو هم از شهری پشت دریاها میایی ٬

اتوپیایی شبیه خیالات سهراب که در آن

((شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند...))

انگار نشسته ام تا این موج ها دست به دست تو را به من برسانند...

وصیت می کنم وقتی مُردم مرا با لباس ها و کتاب هایم

در آبی و عمیق ترین قسمت دریا غرق کنند ٬

آخر من به رحمت خدای دریا بیشتر از خدای آسمان ایمان دارم...

+قرارمان یادت نرود

به وقت دلتنگی ٬آبی و عمیق ترین نقطه ی دریا...

  • ۹۵/۰۵/۱۷
  • Omidreza