چمباته زده ام روی شن های داغ ساحل و خیره شده ام

به خط و نشان های نصف و نیمه موج ها که هر کدامشان

فقط اثر دیگری را غرق می کند...

من از جان این دریا چه می خواهم که هروقت بروم ٬

باید صدای موزیک هدفونم را بچسبانم به تهَ و

خیره شوم به این بی مرزی دلهره آور...؟!

انگار خدای دریا ته دلم را قُرص می کند ٬گاهی هم می نشینم

فلسفه ی زندگی ام را رج می زنم ٬یا کلاف سردرگمی را

سامان می دهم...

من حتی فکر می کنم تو هم از شهری پشت دریاها میایی ٬

اتوپیایی شبیه خیالات سهراب که در آن

((شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند...))

انگار نشسته ام تا این موج ها دست به دست تو را به من برسانند...

وصیت می کنم وقتی مُردم مرا با لباس ها و کتاب هایم

در آبی و عمیق ترین قسمت دریا غرق کنند ٬

آخر من به رحمت خدای دریا بیشتر از خدای آسمان ایمان دارم...

+قرارمان یادت نرود

به وقت دلتنگی ٬آبی و عمیق ترین نقطه ی دریا...