یکی از آپشن هایی که انگار از اول هم روی من 

قابلیت نصب نداشته همین از خود مچکر بودنه،هر جا که حرف از

من و تک و توک خصوصیات خوبم می شود مثل پیکانی که کولر شورولت

را به زور رویش وصله کرده اند و افتاده باشد توی سینه کشی

عرق می کنم و زیر لب زوزه می کشم...

این حالتی ست که در آن دیگران فاعل گوینده اند،

خودم که اگر در وصف خودم لب از لب بردارم هیولایی ترسیم 

می کنم که بیا و ببین...

بعید است روبروی آینه بایستم و یک چیز درشت حواله ی خودم نکنم...

دیگران را که میبینم به خودم طعنه می زنم که

یاد بگیر طرف مصداق بارز فقر فرهنگ و شعور است

ولی چنان خودش را دست بالا گرفته که خیال می کنی

داری با رییس فرهنگستان ادب معاشرت می کنی...

الان نیست،

من سال هاست که نگاهم خاکستری شده،هرازچندگاهی هم

آدم هایی پیدا می شوند و با رفتارشان ایمانم را زنده می کنند... 

+امشب یک مشت از این آدم ها را خواندم،

آدم هایی که به صفت گرگ ها،روی به روی هم می خوابند...

حالت تهوع بهترین توصیف برای این دقایق است...