شبیه آدمی شده ام که دکترها جوابش کرده اند...

فقط به اندازه ی یک ماه وقت دارم زندگی کنم،بخندم،تا خرخره

کتاب بخوانم،عکاسی کنم و بنویسم...

این روزها حتی دریا رفتنم هم برای شناست نه مثل همیشه

قدم زدن لب ساحل و کلنجار رفتن با خودم...

میدانم اتفاق سختی در راه است...

ترررسسس بزرگ من...

فاصله ی من تا خودم...

می دانم وقتی برگردم دیگر از((منِ)) این روزها خبری نیست...

نمی دانم وقتی برگردم چه چیزهایی را دوست خواهم داشت و

از چه چیزهایی متنفر می شوم،نمی دانم از این صامت تر و 

گوشه گیرتر می شوم یا برمی گردم به قبل از 17 سالگی

و همان شور وحال...اما خوب میدانم که میروم تاقسمتی از وجودم

را دفن کنم و برگردم...

می روم که آرزوی جوگندمی شدن موهایم را برآورده کنم،

می روم تا حودم را به خودم ثابت کنم،

من میروم چون دیگر از تنها ادامه دادن خسته ام...