خیال دارم بزنم زیر همه چیز...

همه ی چیزهایی که دهانم را بستند و فرو کردند توی گوشم...

می خواهم ((عوض)) یا به تعبیر دیگران ((عوضی)) شوم...

عوضی یعنی نقش خودم را بازی کنم،هرچند مهیب و تلخ یا اصلا زهرمار باشد،

 چیزی شبیه((ابر انسان)) نیچه...

یک چیزی درونم ریشه دوانده که من سال هاست فقط شاخه و برگش

را حرس می کنم غافل از اینکه ریشه اش تا پنهان ترین

زوایای روحم رفته ...

شک،دارد تمام روحم را می خورد...

نمی خواهم انسان صُمُم بُک به ظاهر اخلاقی،تو سری خور

بله قربان گو باشم...

تاریخ به من آموخته که جنس ضعیف زیر دست و پا له خواهد شد...

فعلا که از بین وعده ی توبرای مسلط شدن ضعیفان بر جهان

و نظریه ی داروین،دومی بیشتر به واقعیت موجود نزدیک است...

خسته ام از میراث خوری حماقت پیشینیان و داستان های

اساطیری که با هیچ کجای منطقم جور در نمی آید...

من پُر از عطشم،پُر از سوال های بی جواب که هیچ ربطی به

خوردن و آب کِشی و انتخاب پای چپ و راست برای رفتن به

مُضظراب و آمیزش جنسی با بچه ی 9 ساله ندارد...

خدایا با من حرف بزن،

من خدایی را می خواهم که لمسش کنم نه خدایی که در

طبقه ی چندم عرش خانه دارد و به بهانه ی خوردن یک میوه ی 

ممنوعه چشم بر روی این همه شرارت و خون می بندد،نه خدایی

که بنشیند تا برایش جوشن کبیر و دعای ندبه بخوانیم و 

عجز و لابه کنیم که یک جایی گند آقای ((آدم)) دامنگیر ما هم نشود...

حالا دیگر احساس و پندار و مابعدالطبیعه جایش را به تجربه ی 

عقلی و حسی داده و آدمیزاد تا چیزی را در طبیعت یا آزمایشگاهای

آنچنانی به چشم نبیند منکر می شود...

من فلسفه ی زندگی ام را در میان کتاب های فلسفی رنگارنگ

کتابخانه ام گم کرده ام و خدایم میان سطرهای ضد و نقیض

افاضات علما و فلاسفه اعصار رنگ باخته و ایمان ارثیم نخ نما شده...

من زده به سرم،مالیخولیایی شده ام...

اما این را خوب میدانم که آخرین مرتبه ی پیش از ایمان، ((شک))است...