ساقدوش تو بودن بدون اغراق آرزویم بود ٬اما با این

سر تراشیده و ریش بلند بیشتر شبیه پدر تعمیدیت می شدم

تا ساقدوشت...

قدم هایت خیال دلم را راحت کرد ٬اینکه می توانی یک نفر را

خوشبخت کنی یعنی قهرمانی و کافیست که هرکس فقط قهرمان زندگی

خودش باشد...

این همه وقت به ساز زندگی رقصیدی و امشب در بهترین شب

عُمرت فقط با صورت سرخ شده به سرخوشی های ما خندیدی و دست زدی...

همیشه ی خدا حسود بودم...

امشب هم به تو حسودیم شد ٬

از اینکه انقدر شبیه مرد بودنی غبطه خوردم...

میدانی دوست جان!تو شبیه قهرمان های خاموشی ٬

آدم هایی که عظمت و صداقتشان مثل یک گنج در قلبشان نهفته است...

چقدر حسودی کردم به تو ٬

به صداقتت ٬

به ایمانت ٬

به صبرت...

زینب خانوم حق داشت که این همه دلواپست بود...

این همه برای هر بار دیالیز شدنت درست به اندازه ی یک اتفاق بزرگ]

دست به دامن خدا می شد ٬حالا حق میدهم که نصفی از سالش را

به شکرانه سلامت تو روزه بگیرد...

آقای مرد!

امیدوارم در همه ی روزهای دو نفری پیش رویت ٬لبت مثل

همیشه خندان و نفس هایت گرم باشد...

مطمئنم از حالا به بعد دیگر میزبان روزهای خوب می شوی ٬

به قول خودت وعده ی الهی بلاخره محقق می شود...

خدای خوبی ها پناه تو و هم قدم زندگیت باشد...

یا حق.