پلاک13

آدم می نویسد که چیزی نگوید...

پلاک13

آدم می نویسد که چیزی نگوید...

پلاک13
طبقه بندی موضوعی
بایگانی

383

۲۷ مرداد ۹۵

ساقدوش تو بودن بدون اغراق آرزویم بود ٬اما با این

سر تراشیده و ریش بلند بیشتر شبیه پدر تعمیدیت می شدم

تا ساقدوشت...

قدم هایت خیال دلم را راحت کرد ٬اینکه می توانی یک نفر را

خوشبخت کنی یعنی قهرمانی و کافیست که هرکس فقط قهرمان زندگی

خودش باشد...

این همه وقت به ساز زندگی رقصیدی و امشب در بهترین شب

عُمرت فقط با صورت سرخ شده به سرخوشی های ما خندیدی و دست زدی...

همیشه ی خدا حسود بودم...

امشب هم به تو حسودیم شد ٬

از اینکه انقدر شبیه مرد بودنی غبطه خوردم...

میدانی دوست جان!تو شبیه قهرمان های خاموشی ٬

آدم هایی که عظمت و صداقتشان مثل یک گنج در قلبشان نهفته است...

چقدر حسودی کردم به تو ٬

به صداقتت ٬

به ایمانت ٬

به صبرت...

زینب خانوم حق داشت که این همه دلواپست بود...

این همه برای هر بار دیالیز شدنت درست به اندازه ی یک اتفاق بزرگ]

دست به دامن خدا می شد ٬حالا حق میدهم که نصفی از سالش را

به شکرانه سلامت تو روزه بگیرد...

آقای مرد!

امیدوارم در همه ی روزهای دو نفری پیش رویت ٬لبت مثل

همیشه خندان و نفس هایت گرم باشد...

مطمئنم از حالا به بعد دیگر میزبان روزهای خوب می شوی ٬

به قول خودت وعده ی الهی بلاخره محقق می شود...

خدای خوبی ها پناه تو و هم قدم زندگیت باشد...

یا حق.

  • ۹۵/۰۵/۲۷
  • Omidreza