آمدم از تو بنویسم ٬

کلی هم برای خودم آسمون ریسمون بافتم و دل سپید کاغذ

بیچاره را سیاه کردم...

اما بی فایده بود ٬

کلمه ها به قامت خیالت زار می زدند...

انگار تو ناگهانی بودی ٬

به اندازه ی پلک زدنی ٬آمدی اتفاق افتادی و رفتی ٬

به قول شاعر:

یک آن شد این عاشق شدن...

چرا نگذاشتی خوب نگاهت کنم؟؟؟

دست از قلم می کِشم اما خیالت که دست بردار نیست ٬

یاد یک پاراگراف در ناخودآگاه ذهنم جان می گیرد ٬

نمی دانم از کدام نویسنده یا شاعر بود اما مضمونش را خوب به خاطر دارم:

آدم گاهی باید بتواند افراد دوست داشتنی زندگی اش را ٬

فقط در یک جمله وصف کند مثل:

توئه تلخِ دوست داشتنی من...