پلاک13

آدم می نویسد که چیزی نگوید...

پلاک13

آدم می نویسد که چیزی نگوید...

طبقه بندی موضوعی

457

۱۷ مهر ۹۵

راز های مگوی زندگیش را برایم فاش کرد ٬حرف های نگفته اش را زد ٬ بغض کرد ٬

گله کرد ٬خندید و گفت توی همین مدت کوتاه به اندازه ی همه ی آدم های اطرافم منو

درک کردی ٬خیلی دوست دارم ٬خوش به حال نگار که دایی مثل تو داره...

خندیدم و گفتم تقصیر هوای پاییزه داری هضیون میبافی ٬حیف که یه مدته اون روی

سگم خراب شده وگرنه نشونت میدادم داری با چه اژدهایی حرف می زنی...

از تو پرسید ٬من هم از تو گفتم از چشم هایت ٬از راه رفتنت ٬از گلدان حُسن یوسف ٬

از پیامک های اول صبحت ٬از خوشبختی گفتم از اینکه چقدر راحت گذاشتم که از

دستم برود...

پرسید پس خوشبخت بودی؟

گفتم هنوز هم هستم...

شوکه شد ٬سرمای هوا رابهانه کرد و گفت من آبمیوه ام را نمی خورم ٬بستنی خودم

را تمام کرده بودم و رفتم سراغ آبمیوه اش که باز یاد تو افتادم اینکه همیشه نگران

((شکمو)) بودنم بودی ٬یاد آن کباب دو نفره که یک سیخش را دادیم و یک تکه کیک تولد

گرفتیم ٬یاد لقمه های لب رودخانه ٬یاد شکلات مخفی های توی جعبه کادو ها ٬

به یاد چایی سبز که بعد از تو لب بهشان نزدم ٬مادرم میگفت تو که نمی خوری

لااقل بده برای پدرت دَم کنم ٬اما من فقط می خواستم پیشم باشند ٬فقط برای خودم.

برگشتم و به پشت سرم نگاه کردم و گفتم اون درختو میبینی؟اون که شاخه هاش از

همه متراکم تره ٬ یه بار برای فرار از رگبار دو تایی پناه بردیم بهش٬سرم را که

برگرداندم دیدم می خندد ٬فهمیدم زیادی خیالاتی شدم ام و به قول معروف

رفته ام توی حس...

پرسید خیال نداری دوباره عاشقی کنی؟

گفتم نه ٬

خیال دارم به تاوان گناهم تا آخر عمرم انتظار بکشم ٬آنقدر میمانم تا خدا خودش

برایم پادرمیانی کند...

میدانستم دارم قصر خیالاتش را خراب می کنم ٬مثل همه ی آدم هایی که بعد از تو

آمدند اما اینبار جرات کردم و گفتم نه می خواهم و نه می توانم ٬نمی شود وقتی تمام

من پیش کسی جا مانده ٬نمی شود وقتی من هنوزم بی قرارم ٬باور کن نمی شود...

بلند شدیم و راه افتادیم ٬گفت پیاده برویم ٬بعد هم سرش را کرد توی گوشی و شروع

کرد به ریز ریز خندیدن ٬اما بیهوده بود من شبیه مرده ای بودم که هیچ مسیحا دمی

زنده اش نمی کند ٬سکوت بینمان که طولانی شد گفت من خسته ام می شود بقیه

راه را با ماشین برویم؟اما من تازه پای رفتنم با خیال تو گرم شده بود ٬برایش تاکسی

گرفتم که برود ٬وقت خداحافظی گفت ممنونم برای امروز ٬نمی دونستم باید چی بگم ٬

خندیدم و گفتم به سلامت...هنوز چند دقیقه ای پیاده نرفته بودم که پیام داد و تمام

بغضی را که از حرف هایم در گلویش مانده بود سر کلمات خالی کرد...

شاید هم حق داشت و گناه من بود اما من همه چیز را گفته بودم او گوش نداده بود

حرف های امروزم هم بی غرض بود مثل همیشه ٬من فقط حقیقت ماجرا را گفتم

و خلاص... گوشی را خاموش کردم و دنباله ی افکارم راگرفتم ٬

این تکراری های لعنتی و شیرین زندگی من...

  • ۹۵/۰۷/۱۷
  • Omidreza