پلاک13

آدم می نویسد که چیزی نگوید...

پلاک13

آدم می نویسد که چیزی نگوید...

طبقه بندی موضوعی

462

۲۰ مهر ۹۵

روی بستر خشک زاینده رود که قدم می گذارم ٬ترَک های زمین

توجهم را جلب می کند ٬اصفهان بی زنده رود مرده است حتی اگر

تمام پل هایش ایستاده باشند ٬به این فکر می کنم که همیشه روی

پا ماندن دلیل زنده بودن نیست...

به اینکه زندگی هم اگر سیال نباشد یا می خشکد یا مرداب می شود

برای آدم ٬به فلسفه ی معرفت به سکون یا متغیر بودن اصل هستی

که اختلافی به درازای عمر آدمی دارد فکر می کنم ٬از افلاطون

و ارسطو بگیر تا برسد به پوپر و دشمنان جامعه ی بازش...

به خودم که می آیم به آخرین طاق های سی و سه پل رسیده ام ٬

زیر لب به خودم می گویم:تو دیوانه ای که برای هر مثقال از این

هستی فلسفه بافی می کنی پسر جان...

آخرش هم مجنون می شوی و سر میگذاری بیابان...

آنوقت خودم را در هیبت دیوجانوس تصور می کنم و می خندم ٬

فیلسوفی با کفش و لباس یکدست سورمه ای پشت چراغ قرمز...

((95/7/11_ چهارباغ بالا))
  • ۹۵/۰۷/۲۰
  • Omidreza