پلاک13

آدم می نویسد که چیزی نگوید...

پلاک13

آدم می نویسد که چیزی نگوید...

طبقه بندی موضوعی

466

۲۲ مهر ۹۵

به میگرن و سرفه و آفت های دهانم عادت کرده ام...

تازگی ها فکر می کنم به جای همه ی نداشته هایم دوستشان دارم...

من را از همه ی دنیا جدا می کنند ٬خط قرمزی که توی نبودنشان

آرزوی داشتنش را دارم...

میگرن که سراغم بیاید می روم توی اتاق و شمع روشن می کنم ٬

دراز می کشم و چشم هایم را می بندم ٬درست است که زمین و زمان

را به چشمم سیاه می کند اما به جایش دلم آرام است ٬حتی مادرجان

که سایه ام را با تیر می زند این وقت ها مهربان می شود...

سرفه هایی که تا مرز خفگی میبرندم ارزش زندگی را برایم

یادآوری می کنند ٬با ارزش ترین تکرار زندگی که هیچکس تا به مرز

از دست داشتننش نرسد ٬قدرش را نمی داند...

آفت ٬این دانه های سفید و کوچک که اگر نباشند دلتنگشان می شوم ٬

به خودم می گویم چه خبر شده که یک هفته ای پیدایشان نیست!؟

هروقت که بساطشان را پهن می کنندنمی گذارند آب خوش از گلویم

پایین برود ٬اما این تمام سوغات آمدنشان نیست...!!

سکوت ٬باارزش ترین تحفه ی بودنشان است...

وقتی باشند رغبت نمی کنم لب از لب بردارم ٬اینکه نسبت به همه ی

حرف ها و نیش و کنایه ها بی توجه می شوم ٬اینکه با نیش زبانم

دلی را نمی شکنم ٬کسی را قضاوت نمی کنم یا اباطیل پشت سر کسی

ردیف نمی کنم خوشحالم می کند...

این دردهای دوست داشتنی ٬قسمتی از وجودم شده اند و

بی اغراق نبودنشان تعادلم را بهم می زند ٬

من به دردهایم عادت کرده ام...

  • ۹۵/۰۷/۲۲
  • Omidreza