پلاک13

آدم می نویسد که چیزی نگوید...

پلاک13

آدم می نویسد که چیزی نگوید...

طبقه بندی موضوعی

500

۱۵ آبان ۹۵

هم خسته ام هم گرسنه ٬

این موقع ها سرم شروع می کند به سنگین شدن و میگرنم کم کم رخ نشان می دهد...

به آشپزخانه میروم و یک بشقاب پُر برای خودم برنج می ریزم.

مادر مثل همیشه همه چیز را برایم آماده گذاشته...

توی خورشتم گوشت نریخته ٬

ظرف زیتون را گذاشته جلوی چشمم ٬

روی کاغذ نوشته ((قرص هایت را فراموش نکنی)) و چسبانده به در یخچال...

حتی بساط چایی بعد از ناهارم را هم آماده کرده...

می آیم توی اتاقم ٬روزهایی که تنهایم غذا را توی اتاقم می خورم...

آهنگ را پلی می کنم ٬

((بغلم کن که من از دنیا بریدم...))

اولِ گوش دادن به هر موسیقی یاد این جمله ی کافکا می افتم:

((همیشه از موسیقی ترسیده ام چون نمیدانستم میخواهد مرا به چه دنیایی ببرد.))

خیره شده ام به بخار غذا ٬

انگار یک چیزی روی دلم سنگینی می کند که اشتهای خوردنم را گرفته...

دوباره دارم به تنهایی ام فکر میکنم ٬به اینکه چقدر به این موضوع عادت کرده ام ٬

و بعد از تو چقدر همه را از خودم رانده ام...

به تو فکر می کنم...

به رفتنت...

به آخرین التماس هایم از پشت گوشی...

به اینکه فقط خواستم مرا با همه ی پستی و بلندی هایم کنارت حفظ کنی...

به رفیقی فکر می کنم که یادش خار شده در چشمم...

دیشب خوابش را دیدم...

به اینجا که می رسم سرم تیر می کشد ٬

حالت تهوع دارم انگار...

برای اینکه خودم را از این خیال تکراری نجات دهم با قاشق دایره ی بشقاب را

نصف می کنم ٬اما حتی نمی توانم نصف بشقاب بِرنج را هم بخورم...

کاش مادرم بود...

کاش یک ریز غُر می زد که باز خودت را با غذای بیرون سیر کردی؟

کاش بود و آنقدر پاپیچم می شد که مجبور شوم برای دل خوشی اش

هم که شده چند قاشقی بخورم و او به عادت همیشگی اش٬ هنوز قاشق دوم

از گلویم پایین نرفته بپرسد ((خوب شده؟)) و منتظر باشد که من اعتراف کنم

که بهترین دستپخت دنیا را دارد...

به این فکر می کنم که با همه ی اشتباهات گذشته ام ٬

فقط این دو نفر همیشه کنارم بوده و مانده اند...

مزخرف ترین لحظه هایم را صبوری کرده اند و با خنده هایم قند توی دلشان آب شده...

دلم می خواهد برایشان جبران کنم...

بشقاب غذا را کنار میزنم و روی تخت دراز می کشم...

چشم هایم سنگین شده اما صدای سمفونی چکش زدن های ساختمان

در حال ساخت روبرو نمی گذارد بخوابم...

راستی تو هم مثل من چشم که روی هم می گذاری کابوس میبینی؟

کابوس دویدن و نرسیدن؟

تو هم مثل من رفیق نارفیقی را تجربه کرده ای ؟

کسی بوده که بهت بگوید:

((خیلی وقت است برای کسی که دوسش داری تمام شده ای؟))

تو هم مثل من کسی جلوی چشمانت رژه می رود و تو را از خودت بیزار می کند؟

کسی که از خوبی کردن پشیمانت کرده باشد...؟!

دعا میکنم کاش لااقل تو مثل من وسط یک ((تنهایی پر هیاهو)) گرفتار نشده باشی...

  • ۹۵/۰۸/۱۵
  • Omidreza