پلاک13

آدم می نویسد که چیزی نگوید...

پلاک13

آدم می نویسد که چیزی نگوید...

طبقه بندی موضوعی

502

۱۶ آبان ۹۵

خداروشکر که هنوز هم باران می بارد...

سوختن ما که خیال تمامی ندارد...

+انگشت در گوشت کرده ای و فریاد می کشی...

میدوزم لبی را که باز بخواهد اسمت را ببرد...

کنج دلم میمانی ٬

هرکجا ٬کنار هرکسی و در حالی که باشی ٬

فقط

دیگر دوست ندارم به چیزی فکر کنم...

هیچی

هیچی

هیچی

از کابوس دیدن خسته ام...

از فرار کردن خسته ام...

از اینکه به تاوان گناه های گذشته ام هر لحظه بمیرم و زنده شوم...

از این خنده های نصف و نیمه که تهش بغض می شود توی گلویم...

من از تحقیر شدن و توهین شنیدن خسته ام...

خدا هم اگر بودی تا حالا جزایم تمام شده بود...

من

خسته ام از بس که از گذشته ی لعنتی ام فرار کرده ام ٬

دیگر نفسی برایم نمانده...

من

فقط

میخواهم زندگی کنم...

فقط زندگی...

تمام.

  • ۹۵/۰۸/۱۶
  • Omidreza