پلاک13

آدم می نویسد که چیزی نگوید...

پلاک13

آدم می نویسد که چیزی نگوید...

پلاک13
طبقه بندی موضوعی
بایگانی

594

۶ اسفند ۹۵

بلاخره یه روز صبح بلند میشی و قبول می کنی که کسی که عاشقشی ٬

قلب و حواسش پیش کس دیگست...

بغض می کنی و چند قطره اشک از گوشه ی چشمت میچکه و بعدش

یهو همه چیز عوض میشه و تو سنگ میشی...

یا لااقل سعی می کنی اینطور وانمود کنی که دیگه هیچی برات مثل

قبل نمیشه...وای از اون روزی که غرور آدم جریحه دار بشه...

شاید توی تمام روزای که کنارش بودی و یا حتی بعدش تو آدم خیلی خوبی

نبودی اما توی همه ی اون لحظه ها هم عاشقش بودی...

حالا اینکه نمی تونی ثابت کنی آدم بدای قصه هم دل دارند آزارت میده...

یه روز صبح بلند می شی و قبل از فکر کردن به هر چیز دیگه ای تصمیم

میگیری که دیگه بهش فکر نکنی ٬انگار که دیگه خسته شده باشی

از این عذابی که در حال ابدی شدنه ٬از این انتظار برای هیچ...

خیلی سخت تر از اون چیزی که به زبون میاری ٬درست مثل از ریشه

کنده شدن می مونه مقاومت برای موندن این حس رو تا آخرین ثانیه ها

حس میکنی و می شنوی...

پیش خودت به این فکر می کنی شاید خیلی آدم خوبی نبوده باشم اما

سعی کردم عاشقخوبی باشم ٬یعنی با تمام توان و قلبم دوسش داشته باشم...

شاید اشتباه کرده باشم اما خباثت هرگز...

شاید آدم خوبی نبودم اما برای خوب بودن و موندن همه ی تلاشم رو کردم...

به خودت می گی جای خالی بزرگ این تنهایی تا روزی که زنده باشم خالی

می مونه و مطمئنی که کسی اندازه ی پُر کردن و بودن و موندنش

نبوده و نیست...

اما دیگه واقعا دوست نداری به این کابوس ادامه بدی...

انگار دیگه از شکنجه کردن خودت خسته شده باشی...

و مینویسی نوشته های عاشقانه ی این وبلاگ مخاطب خاصی ندارد...

  • ۹۵/۱۲/۰۶
  • Omidreza