پلاک13

آدم می نویسد که چیزی نگوید...

پلاک13

آدم می نویسد که چیزی نگوید...

پلاک13
طبقه بندی موضوعی
بایگانی

شروع دوباره...

۲۷ آذر ۹۶

عصبیت شاید بیشتر از یک مقوله یک بهانه باشد برای تعریف انسان

و جای دادنش در شجره ی فورفوریوس...

این یعنی اگر قرار است جسمِ نامیِ زنده باشیم،

جسم نامیِ زنده یِ حساس باشیم،

جسم نامی زنده یِ حساسِ ناطق باشیم،

باید به بعضی اتفاقات حالت عصبیت داشته باشیم...

ابن خلدون میگوید آدم متمدن بیشتر رفاه جوست تا اینکه عصبیت داشته باشد...

این همان بی ریشگی آدم هاست که دوسنت اگزوپری از زبان شازده کوچولو

برایمان گفت و انقدر به دلمان چسبید...

این عصبیت فقدان همان احساسی ست که امروز برچسب بی وفائی و بی معرفتی و 

بی حوصلگی و تن پروری و خلاصه تا چشم کار میکند فصل بی اشتراک برای

انسان بودنمان ساخته...

زندگی از آنجایی که قسمتی از طبیعت است به همان اندازه هم بی رحم و غریزی ست

برخلاف خلقت انسان که قوه ی عاقله و داشتن احساس او را از همه ی 

دیگر انواع جدا کرده...

و زندگی کردن نقطه ی عطف این تقابل است...

تلاش انسان برای سلطه بر طبیعت(دقیقا سلطه بر خلاف استفاده مناسب)،

 در اکثر موارد باعث شده که انسان با شکل خلقتش و ایضا انتخاب این نوع

خاص از زندگی(تلاش برای مسلط شدن بر زندگی) دچار نوعی پوچی شود...

انگار ما جان میکنیم که یک جوری خودمان را بچسبانیم به این زندگی لعنتی

و نمی شود...همین که اگزیستانسیالیست ها اسمش را می گذارند ابزورد...

یک عده شان میگویند درمان دارد و عده ای میگویند به حالت تسلیم و رضا

باید به همه چیز تن داد...

آنها که نسخه میپیچند به راه کی یرکگور فیلسوف دانمارکی قرن 19 می روند

 و به مذهب یا چیزهای دیگر عصبیت پیدا میکنند...

همه ی این تصورات را حجت گرفتم که بگویم این عصبیت داشتن به یک فرد

به یک عنوان،به یک مکان و یا حتی به یک بُرش زمانی دستاویز است برای فرار

از تجزیه زندگی،برای ماندن،برای پذیرفتن سرنوشت محتوم سیزیف وار انسان

و اینکه زندگی به خاطر این ها شاید ارزش زیستن داشته باشد...

نوشتن هم شاید راه فرار است،از این غریبگی...

 یک نوع عصبیت است که آدم را می چسباند به زندگی،

یک فصل ممیز،

به قول منطقیان انسان متمدن در الفاظ نماند که ظرف زمان و مکان را بپیماید....

نوشتن بهانه است...

آدم با نوشتن یک جورایی ریشه می کند انگار...

 

  • ۹۶/۰۹/۲۷
  • Omidreza