نشستم روبروی اجاق گاز روی صندلی پلاستیکی پایه بلندی که ازش

به عنوان چهارپایه استفاده میکنم و خیره شدم به جلز و ولز کردن روغن توی ماهیتابه

و شعله ی آبی و ملایم گاز که همبرگر رو سرخ میکنه...

خنده ام میگیره و به خودم میگم قرار بود چی بشه و چی شد...

یاد گذشته ها که می افتم میبینم آدم حسابی بودم،

دوست داشتنی،

آروم،

درس خون،

مودب...

اما نشد که بشه...

حالا کجای کار لنگ زد و من نفهمیدم الله و اعلم...

یاد تو می افتم و به خودم میگم:

همون بهتر که نیست...

همون بهتر که با من نموند...

همون بهتر که رفت زن یکی دیگه شد...

درسته که آدم خاصی نیست اما به جاش دستش به دهنش می رسه

راه پول درآوردن خوب بلده،چیزی که من نه عرضش رو دارم و نه توانش رو...

فکر کن اگه زن من میشدی باید هر سال مثل خونه به دوش ها از این خونه

به اون خونه اسباب کشی میکردی و تمام جهزیه و یادگاری ها و اسباب

خونه ات رو هر چند سال یه بار با حسرت میدادی سمساری میبرد...

باید به جای ماشین فول آپشن سواری سوار سی جی 125 میشدی که

یه کلاه ایمنی بیشتر نداشت و همیشه سر این که اینبار نوبت کیه که کاسکت

بذاره سرش جر و بحث میکردیم...

به جای رستوران پنج ستاره و سلف سرویس آنچنانی باید به جیگرکی و فلافلی

رضایت میدادی و یه وقتایی تو خونه با کالباس خشک و یه ذره کاهو و چندتادونه

خیارشور و گوجه ساندویج گولزنکی درست میکردی و میدادی دستم و میگفتی:

امروز غذای حاضری میخوریم...

درست مثل دیروز...

مثل پریروز...

اصلا درست از آخرین دفعه که خونه ی بابا اینا یه شکم سیر غذای اعیونی خوردیم...

اگه زن من میشدی به جای خوابیدن توی ننوی روان و لاک زدن به ناخونات 

توی آشپزخونه بودی و همین جوری که داشتی با لوله ی ظرفشویی که دوباره گیر کرده

کلنجار میرفتی با صدای بلند با من که توی حموم لباس ها رو آب میکشیدم سر اینکه 

نوبل امسال قرار به کی برسه جدل می کردی...

همون بهتر که زن من نشدی...

که مجبور بشیم واسه خریدن دوره ی کامل فلسفه ی کاپلستون

یا دانشنامه ی استنفورد قید لباس عید و بزنیم و وقتی با دست پُر از 

انقلاب برمیگردیم خونه با دست کشیدن روی کاغذ کتاب ها و نگاه کردن به فهرست

تحریک آمیزشون به خودمون دلداری بدیم که حالا کو تا عید...؟؟؟ خدا بزرگه...

همون بهتر که پیشم من نموندی...

که چاله چوله های زندگی و کم و زیادا باعث بشه یه روزی بلاخره حرصت بگیره

و توی دلت بگی آخه فلسفه هم شد رشته،کاش به جاش مهندسی میخوندی

یا حسابداری که لااقل یه لقمه نون از توش دربیاد...

 همون بهتر که نموندی...

که نکنه یه وقت بدِ زندگی از خاطرمون ببره که ما عاشق هم بودیم،

عاشق چیزایی که دیگران از دیدنشون بهمون میخندیدن،

عاشق این غریب بودنمون با آدما،عاشق مکث هایی که خیلی وقته دیگه

گُم شدن توی این همه هیاهو...

شاید اینجوری بهتره...

تو خوشبختی،

منم...

من هم...

بدون تو هنوز زنده ام...

فلسفه میخونم، ساز میزنم، عکاسی میکنم

و توی تنهاییم به این فکر میکنم که همون بهتر که تو پیشم نیستی

که ببینی بازم با این خیالات شام مجردی امشبمم سوزوندم...