کنار خیابان روی جدول نشسته بود و از سیگارش پک های عمیق می گرفت...

با وجود تاریکی و فاصله ام تا او از روی وسواس همیشگی ام،خط اتوی

فرم آبی رنگش که روی یقه و سر آستین ها رُبان دوزی قرمز براق داشت

به خوبی می دیدم...

سرِ به سمت پایین خم شده اش خبر از حل معمای ساده اما دردناکی می داد

که هیچ جوره تنهایی حریفش نبود...

چند قدم مانده به او تصمیم گرفتم کنارش بنشینم و چاق سلامتی کنم ٬

آخر آدم گاهی نیاز دارد که یه غریبه بیاید و بی هوا کنارش بنشیند

تا بتواند یک دل سیر ٬بی ترس از هر قضاوتی حرف های یواشکی دلش را

به او بزند٬آدم بعضی وقت ها دلش میخواهد یک نفر فقط درکش کند...

اما به یک قدمی اش که رسیدم با صدایی که خشم مصنوعی اش کاملا

 خبر از بی حوصلگی گوینده اش میداد به خودم آمدم:

سیگار کشیدنت تمام نشد پسر جان؟؟؟

او بلند شد،

آخرین پک سنگین را به سیگار به فیلتر رسیده اش زد و بی آنکه متوجه

حضورم در یک قدمی اش شود آن را زیر پا خاموش کرد و رفت سمت آشپزخانه ی رستوران...

و به همین سادگی بذر نگاه دوستانه ای که چند لحظه پیش سرخوشانه

در دلم کاشته بودم در نطفه سِقط شد...

+((تصویر اغراق شده یک قاب چند ثانیه ای))