کاش می شد ننوشت و خوانده شد ٬دلم عجیب گرفته ،

 می خواهم برگردم به عقب...به خیلی پیش تر از این ها که میگویم...

آنقدر که خدا هم برای تصمیمش گرفتار دودلی شود...

کاش دست هایش را بشوید و از خلق کردنمان پشیمان گردد...

کاش بار امانتش را بسپارد به همان آسمان...

 بُغضی به گلویم چنگ می زند که  آشناست اما من به یادش نمی آورم ٬

پاهایم بی نهایت راه نرفته می خواهد و دلم باران...

تنهایی ام زخم کهنه ایست که برای زنده شدن دنبال بهانه می گردد...

شاید هدایت هم در یکی از این شب ها بود که نوشت :

دیدار به قیامت ما رفتیم و دل شمارا شکستیم...