یه روزایی هست تو زندگی هر آدمی که نقطه ی عطف...

روزی که نقطه ی عطف باشه توش یه اتفاقی افتاده که میتونه الزاما یه اتفاق بزرگ نباشه،

البته بزرگ که میگم از منظر ابعاد مشغولیت ذهنی منظورمِ،

فقط کافیه که عمیق باشه درست مثل یه لبخند که خیلی به دل آدم میشینه،

یا یه صدای پر انرژی که پژواکش تا مدت ها توی ذهنت میچرخه،

یا حتی میتونه سکوت های پشت سر همی باشه که آدم از میونشون هزارتا دلیل

کوچیک کوچیک و ساده واسه ی ادامه ی راه پیدا میکنه....

یه وقتایی یهو یه جا،تو یه لحظه بهترین تقاطع  عالم رخ میده،

مثلا ماه تو آسمون کامل میشه و آدم به انرژی فکر میکنه که همون روز

از داشتن یک آدم دوست داشتنی و شفاف بهش رسیده...

اونوقت که اون روزش میشه مصداق همون مثلی که میگن ((امروز دور دور مائه...))

آدم دلش میخواد هی زمان براش کش بیاد و اون شب ماه همون جوری کامل

تو آسمون ابدی بشه...

آدم بدجوری به این نقطه عطف ها نیاز داره که بچسب به این زندگی لعنتی

که توی تنهاییش وقتی از زمین و زمان دلش پُره زیر لب با خودش نجوا کنه:

 همه ی سختی این روزا یه طرف،

((اما خداییش اون نقطه عطف چقدر به دلم چسبید...))