با لباس روی تختم ولو شدم،

بازسازی دوباره ی وقایعی که از سرم گذشته بود به اندازه ی کافی

آزاردھنده بود ،تصمیم گرفتم فکر نکنم،

اما تا وقتی که چشم ھایم باز باشد مغزم مثل یک ماشین بدون ترموستات

یکسره عمل میکند،از روی تخت نیم خیز شدم به قرص خواب ھایی که نیمه کاره

خوردنشان را رھا کرده بودم فکر کردم،

به اینکه دقیقا کجا برای روز مبادا پنھانشان کرده بودم ؟؟؟

گرسنگی به شقیقه ھایم رسیده بود،

و با لمس کناره ھای سرم با انگشت اشاره تحرکات میگرن را کاملا حس میکردم،

سرم داشت سنگین میشد،

رفتم توی آشپزخانه و کابینت بالای سر اجاق گاز را باز کردم،

یک بسته کلوچه مغزدار برداشتم و خوردم،

بعد ھم جای قرص ھا را پیدا کردم و دوتا کلونازپام را با یک لیوان آب پایین کردم،

برای اینکه خوابم ببرد مجبور بودم با ذھنم قایم باشک بازی کنم،

ھر فکری که به ذھنم میرسید را در لحظه رھا میکردم و حفره ای را

برای خیال بعدی باز میکردم، انقدر ھمین طور ادامه دادم تا خواب مرا با خودش برد...

چشم که باز کردم از جایم تکان نخوردم،

خیره شدم به سقف بالای سرم که به طرز ناشیانه ای ابزار خورده بود،

چرا ھمیشه برای من یک جای کار می لنگد...؟

بیشتر از اینکه از جوابی که شنیده بودم ناراحت شوم از این ناراحت بودم که،

مجبورم چشم هایش را فراموش کنم و دوباره  به زندگی روتین و بی ھیجان قبلم برگردم،

وقتی در زندگی آدم چشم هایی برای دوست داشتن نباشد یعنی

ھمه چیز به طرز بی رحمانه ای غیر قابل تحمل و افتضاح است...

یک دوست داشتن نصف و نیمه که مُرده به دنیا آمده بود و من بعد از

به خاک سپردنش در گذشته باید برمیگشتم به دوباره ی زندگی...

باز ھم ھمه چیز برگشت سرجای اولش،کار،خانه،مطالعه و خواب....

چند روز اول کمی سخت بود اما تنھایی فراموش کردن را خوب یادم داده بود

اینکه بتوانم با از دست دادن ھرچیزی باز ھم زندگی ام را ادامه دھم...

یک ھفته با سرعتی که تصورش را نمیکردم گذشت،

من حتی راه دورتری را برای رسیدن به خانه انتخاب کردم تا دوباره

تصمیم احمقانه ای نگیرم...

ھفته ی دوم که شروع شد تقریبا ھمه چیز رنگ کھنگی گرفته بود و من

مثل ھمه ی این سال ھا داشتم به وجود یک احساس نصفه و نیمه ی دیگر

در درونم عادت میکردم که...