پلاک13

آدم می نویسد که چیزی نگوید...

پلاک13

آدم می نویسد که چیزی نگوید...

پلاک13
طبقه بندی موضوعی
بایگانی

پاراگراف اول:

اگر ازم بپرسند قشنگ ترین واژه ای که به ذهنت میرسه چیه؟

میگم:((جانم...))

وقتی مینویسمش چندبار نگاهش میکنم و زیر لب زمزمه میکنم جانم،جانم،جانم...

وقتی به زبونش میارم بیشتر از مخاطبم خودم حالم خوب میشه...

پاراگراف دوم:

آدم ها روببخشید...اصلا همه چیز رو ببخشید خوب و بد نداره...

آدم با بخشیدن رها کردن رو یاد میگیره و با رها کردن به آرامش که بزرگترین 

لذت دنیاست میرسه...

صلح...سفید..لبخند...اینا واژه هایی که تپش قلب آدم رو آروم میکنه و امید میده...

دیروز بعد از 9 ماه تلاش بلاخره تونستم دو نفر رو با هم آشتی بدم،

به قول لیلا ((شگفت انگیز))بود واقعا...

پاراگراف سوم:

دیروز قبل از امتحان رفتم کافه ی روبروی دانشگاه و قهوه خوردم...

صاحب کافه یه پسر فوق العاده مودب و موقر و محجوبِ،

با یه لبخند مردونه ی فوق العاده...

رشته ی تحصیلیش حسابداری بوده ولی از اونجایی که کار توی محیط های

شرکتی و مرتبط با رشته اش رو نمی پسندیده ترجیح داده کافه داری کنه،

کاری که به قول خودش براش آرامش داره...

اصلا همه چیزای دنیا فدای همین آرامش و لبخند قشنگ...

دیروز 5امین بار بود که با هم گپ می زدیم،مثل همیشه یه اسپرسو دوبل

بدون شکر...بدون شکلات...بدون شربت...تلخ تلخ...

بهم گفت شما شبیه ((شاهین نجفی)) حرف میزنی همه چیز رو عمیق میفهمی،

گفتم اینکه شبیه شاهین حرف میزنم برام یه تشابه عجیبِ اما اینکه میگی

همه چیز رو عمیق میفهمم اقرار میکنم که برام لذت بخشه...

هربار که میرم پیشش ازم میخواد درباره ی فلسفه حرف بزنم و من 

سعی میکنم تمام عشقم به فلسفه رو توی ساده ترین واژه ها براش بگم، 

ولی واقعا خودم هم تعجب میکنم که زمان هایی که میخوام  از فلسفه

حرف بزنم چقدر لبریزم و چیزهای مختلفی به ذهنم و زبونم هجوم می آره...

قرار شد شنبه که میرم برای امتحان یه کتاب براش ببرم،

انتخابم((سبک کردن بار سنگین فلسفه)) اثر (( دونالد پامرِ)).

بهش پیشنهاد کردم کتاب رو هم به منوی کافه اش اضافه کنه،

استقبال کرد...

پاراگراف چهارم:

دو تا امتحان دیگه مونده،

زبان تخصصی و کلام...

واقعا مغزم خسته است اما یه لذتی هست که نمیذاره متوقف بشم...

من حدااقل 10 سال که فلسفه میخونم و البته این خیلی زمان طولانی برای فهمیدن نیست

و من به این عدد هیچوقت غره نشدم و نمیشم حتی به ضریب ها بالاتری که ممکن بدست بیارم...

اما توی فلسفه آموزش آکادمیک مثل،

داشتن استاد توی ورزش یا داشتن مُراد توی عرفان میمونه،

باید سعی کنی نظام مند فکر کنی یا فکرهایی رو که داری نظام مند کنی...

به قول حافظ شیرازی:

((طی این مرحله بی همرهی خضر مکن...))

پاراگراف پنجم:

خوب نوشتن مستلزم خوب خوندنِ و خوب خوندن معنیش دقیق خوندن به نظرم...

من وقتی  شروع به خوندن میکنم دوتا دفتر کنارم هست که یکیش متعلق به

پاراگراف های و برداشت های های شخصیم و دفتر دیگر مربوط به واژه هایی

و تعبیرهایی که برام جدید و بدیع اند...

من هیچ زمانی نمی رسه که خوندن رو متوقف کنم...

دوتا چیز دیگه هم در مورد خوب نوشتن به ذهنم میرسه که بگم،

زمانی که یه کتاب رو میخونید سعی کنید بُعد مکانی،شکل افراد،لحن بیان

و حتی نوع چیدمان اشیارو توی ذهنتون تصویر سازی کنید،

به نظرم اگر کتاب های کمی رو عمیق بخونید کافی باشه...

و نکته ی آخر که به نظرم یه کشف و شهودشخصی درباره ی نوشتن اینه که:

((من زمان هایی خوب مینویسم یا بهتر اینه که بگم زمان هایی احساس میکنم

نوشته ام به حس درونیم نزدیکه که تقریبا تمام اون روز رو توی سکوت گذرونده باشم

سکوت بهترین راه برای اینه که که واژه ها هدر نره...))

پاراگراف آخر:

فکر میکنم بعد از تمام شب و روزها و زمان هایی که با سختی و درد گذروندم

لیاقت آرامش این 1 سال اخیر رو داشتم...

دنیا یالان دنیادی...

 
  • ۹۶/۱۰/۲۲
  • Omidreza