پلاک13

آدم می نویسد که چیزی نگوید...

پلاک13

آدم می نویسد که چیزی نگوید...

طبقه بندی موضوعی

هفت بیجار طور2

۵ بهمن ۹۶

پاراگراف اول:

بارالها شد یه بار ما یه چیزی ازت بخواییم تو اونو که نمیدی هیچ

لااقل برعکسش سرمون پیاده نکنی؟

خدایا با من مسئله داری؟

نه درس هست نه فشار کار اونوقت من باید سرما بخورم بیفتم تو خونه

مادر جان هی معجون عسل و زرچوبه ببنده به خیکم...؟این درسته عایا؟

اما یه چیز افتضاحِ پر خاصیتی این عسل و زردچوبه خداییش...

پاراگراف دوم:

من خواب موندم...علی خواب موند...آلارم گوشی خواب موند...

فقط جوهری که خواب نداره انقدر زنگ میزنه تا بیدارمون کنه... 

پاراگراف سوم:

در یک حرکت انتحاری برای این ترم هم 16 واحد برداشتم...

ترم قبلی چقدر مُرده و زنده هام رو برای اینکه 19 واحد برداشته بودم بالا و پایین کردم،

اما توبه نشد و گویا این خریت همچنان ادامه دارد...

پاراگراف سوم:

خبر داریم چه خبری...

رابعه ی اسکویی هم برگشت...

آخه چه رفتنی بود مادر من؟؟؟

یه عکسم از خودش گذاشته چادر چاقچور کرده که،

آهای من برگشتم...مردم من برگشتم... ایران من برگشتم ...

حالا انگار همه ی آکتور های سینما و کل ملت معلق شده بودند که خانوم برگرده...

مثل اینه که من الان فرار مغز ها بشم،خب معلوم نه کسی از رفتنم تعجب میکنه

نه هیچکس از برگشتنم ذوق...یکم واسه ی خودمون ارزش قائل باشیم...

پاراگراف چهارم:

تمام نتایج حاصل از به قول دولتی ها ((اغتشاشات)) و مردم ((اعتراضات)) این بود

که یه هفته قیمت تخم مرغ 1000 تومن کم شد...

و باید بگم که قیمت تخم مرغ در حال حاضر در ولایت ما مجددن به رقم 8000 رسیده

و این یعنی شما آقا و خانوم محترم که رفتی سینه ی قبرستون،شما که باتوم خورد

توی کله ات،داتشجویی که پرونده ی تحصیلیت لکه دار شد،حاصل کارت

کفاف یه هفته رو هم نداد...

آقا و خانوم محترم جوگیر نشو این ملت تخم و ترکه ی همون جماعتی هستند که

صبح میگفتند یا مرگ یا مصدق دو تا توپ و تانک و تشر که دیدند شدند

مرگ بر مصدق،نه دسیسه ی آمریکاست،نه انگلیس نه غرب و نه از ما بهترون،

این فقط ما حصل خریت خودمونِ....

پاراگراف پنجم:

امروز سر یکی از چهارراه های شهر یه آقای موقر،کت و شلوار پوشیده داشت

علیه نظام بلندبلند حرف میزد یه جوارایی میتینگ سیاسی میداد،

ملت یه جوری نگاش میکردن انگار که لولو خورخوره دیدن،

من اول نمیشنیدم چی میگه اما بعد که خوب گوش دادم متوجه شدم داره

درباره ی جمهوریت حرف میزنه...

یه چیزایی هم از ولتر درهم برهم نقل میکرد،

اما ملت همیشه در صحنه همچنان عین جذامی ها نگاهش میکردن...

میخواستم برم بهش بگم تو انگار ازبقیه خرتری...!؟؟

مرد حسابی برای کی سخنرانی میکنی؟ همینا الان یکیشون زنگ میزنه پلیس...

و هنوز گفتگوی درونیم تموم نشده بود که دیدم بله برادران زحمتکش نیروی انتظامی

باز هم به موقع رسیدند و به قول معروف قاپونی بردنش مردک بیچاره رو...

ملت اصلن یه نفس راحتی کشیدند و رفتند تا برسند به زندگی سگیشون...

پاراگراف ششم:

زنگ زدم به عادل میگم امروز چه ساعتی نوبت خالی داری؟

میگه چند میتونی بیای؟میگم 2 میگه باشه دو منتظرم،

دوست دارم شکور جون،میخوامت،مواظب خودت باش...

رو صندلی نشسته بودم و داشت توضیح میداد که چه بلایی میخواد

سر موهام بیاره که یه آقایی از در اومد تو،

عادل گفت: سلام احسان جوووون،خوبی عزیزم،میخوامت...

یهو برگشتم به عادل گفتم من فکر کردم ((تک پری))،

نگو این جووون و میخوامت و اینارو به همه میگی،زد زیر خنده و گفت:

شکور جون من بخوام تک پر باشم که باید برم بشینم خونه و منتظر بمونم

تا تو زنگ بزنی نمیشه که...

شوخی شوخی ماهیت همه ی رابطه ی های دنیارو تو همین چندتا جمله

تحلیل کردیم رفت...

پاراگراف هفتم:

امروز تولد خانوم که نه...دوست دخترم نه...نامزد هم...نمیدونم...

امروز تولد مریمِ...

علی و مریم دو سال که خودشون صیغه خوندن برای خودشون...

 اما پدر و مادر علی  مطلقا راضی نمیشن چون مریم یک ازدواج ناموفق داشته

در ضمن 6 سال هم از علی بزرگته...

اما علی آقا  هم سِقِر وایساده و میگه:

((یا این یا هیچکس دیگه...))

 براش سنگ تموم گذاشت امشب یه حلقه ی طلا،یه گوشی موبایل 

اصلن یه کاری کرد که همون یه ذره تمایل به ازدواجم کاملا درونم محو شد...

کادوی منم یه دمنوش ساز بود،خریدم و کادو کردم و بابت نرفتنم عذرخواهی کردم...

روزهای خوششون پایدار...

پاراگراف آخر:

ته همه ی عاشقانه های دنیا اینه که هممون یکی رو دوست داریم که

 اون خودش یکی دیگه رو دوست داره اما بازم میخوایم باشه،

فکرش،

سایه اش،

حتی دردش،

که تو روزمرگی هامون یه جایی که حال دلمون خیلی خوشِ

قلبمون تیر بکشه و خنده رو لبامون خشک بشه و زیر لباین مصرع علیرضا آذر رو

با خودمون زمزمه کنیم که:

زنده بمان قاتل دلخواه من...

  • ۹۶/۱۱/۰۵
  • Omidreza