پلاک13

آدم می نویسد که چیزی نگوید...

پلاک13

آدم می نویسد که چیزی نگوید...

پلاک13
طبقه بندی موضوعی
بایگانی

۱۷ مطلب در شهریور ۱۳۹۱ ثبت شده است

43

۳۰ شهریور ۹۱

روزها می گذرد

و من از پنجره ی کوچک تنهایی خویش

به خیابان پر از خاطره و کوچک ی تنگ

و به هر کس که شبیه تو در این رهگذر است

دیده می دوزم و نومید به خود می گویم:

خبری از او نیست...!

دیگر از ماندن در چنبره خاطره ها که

مرا سخت به خود می فشرد

بیزارم....

باز می گردم و در دل به تمام باورها که مرا عاشق دیدار تو کرد

بی صدا می خندم...

دلم از پنجره و خاطره و کوچک گرفت

چشم می بندم از این پس بر همه احساسم

که وفا نیز دروغ است دروغ...

از تو هم می گذرم

پنجره را می بندم...!

((...))

  • Omidreza

42

۲۹ شهریور ۹۱

وقتی واژه ها هدف تیر خودخواهی هایم می شوند

به جای درد 

از دلم خون می چکد..!

  • Omidreza

41

۲۲ شهریور ۹۱

من خدا را دارم

کوله بارم بر دوش

سفری باید ٬سفری بی همراه

گم شدن تا ته تنهایی محض

سازکم با من گفت:

هرکجا لرزیدی ٬از سفر ترسیدی

تو بگو از ته دل

من خدا را دارم.

منو سازم چندیست ٬که فقط با اوییم...

((...))

  • Omidreza

40

۲۱ شهریور ۹۱

صدام نکن که آدما تو خوابا مهربون ترن...!

  • Omidreza

39

۱۹ شهریور ۹۱

غم هرگز رهایت نمی کند ٬تنها زمان هایی فرا می رسد که گمت می کند!

  • Omidreza

38

۱۷ شهریور ۹۱

مرا سفر به کجا می برد؟

کجا نشان قدم ناتمام خواهد ماند

و بند کفش به انگشت های نرم فراغت

گشوده خواهد شد؟

کجاست جای رسیدن ٬و پهن کردن یک فرش

و بی خیال نشستن

و گوش دادن به

صدای شستن یک ظرف زیر شیر مجاور؟

((سهراب))
  • Omidreza

37

۱۶ شهریور ۹۱

زخم زبان از هر زخمی ٬زخم تر است...

  • Omidreza

36

۱۵ شهریور ۹۱

پدر! برخیز و مرا ببین که امروز اینچنین زندگی را در آغوش کشیده ام

در حالیکه فاصله ام تا مرگ قدمی بیش نیست!

پدر! برخیز من تمام این چالش ها را مدیون تو ام!

ببین عشق وتنفرم مرزی دارد به اندازه ی یک مو ٬این اقرار به گناهم یادگار

بی تابی های توست...

راستی پدر خدا را دیدم .نه لعنی بود نه عذابی نه آتشی؟!!!

فقط ازادی بود و شادی و بی تابی!

اصلا شبیه آن چیزی نبود که در کتاب ها خوانده بودم ٬همانطور که گفتی:

او مرا می خواست با همه ی بدی هایم ٬با همه ی لغزش هایم با همه ی....

منم به عادت تو هرچند وقت یک بار به نمام داشته هایم پشت پا می زنم ٬

تا یادم نرود اگر درگیر خودم باشم فاسدم.

راستی ناله ات از تمدن عین حقیقت بود ٬فاصله هایمان انقدر زیاد شده که

بزرگت ترین و عجیب ترین ساخته های دست بشریت هم قادر به

پیمودنش نیست!

پدر! برخیز اینها صداقتشان را گم کرده اند...

  • Omidreza

35

۱۴ شهریور ۹۱

پای رفتنم را میشکنی!فکر درون سرم را چه می کنی؟حس ویرانگر قلبم را

چگونه پنهان می کنی؟

آماده باش...!

دیدارمان نزدیک است!

  • Omidreza

34

۱۴ شهریور ۹۱

اگر تمام فلسفه را برای یافتن خدا زیر و رو کنی ٬باز هم فایده ندارد!

وقتت را تلف نکن ٬درک خدا ساده تر از این حرف هاست...!؟

  • Omidreza