پلاک13

آدم می نویسد که چیزی نگوید...

پلاک13

آدم می نویسد که چیزی نگوید...

پلاک13
طبقه بندی موضوعی
بایگانی

۷ مطلب در اسفند ۱۳۹۴ ثبت شده است

293

۲۷ اسفند ۹۴

این روزها آنقدر لبریزم که تلنگری هم کفایت می کند تا به اندازه ی

یک عمر فوران کنم...

هرچه که لازم بود برای بر هم زدن آرامشم کردید...

من هم هرچه توانستم در حقتان صبوری کردم...

حالا هم سکوت می کنم...

اصلا از شما نوشتن کراهت دارد...

هرچه این کلمات بی گناه را برای وجود نامبارکتان سر بریدم کافیست...

+به یُمن گِردی زمین بهم می رسیم.

  • Omidreza

292

۲۳ اسفند ۹۴

باز هم حال مزاجیم خوب نیست،اصلا من بر خلاف تمام خلقت، بهار که

نزدیک می شود دم دمی مزاج می شوم...

یک جسم مریض و رنجور با دیگ جوشانی در قفسه ی سینه ام

که انگار خیال خاموشی ندارد...

بهار را نمی فهمم،به همان اندازه که زمستان و تموز را.

فقط پاییز...

برگریزان که باشد همه چیز رو به راه است و من به اندازه ی تمام سال

هوس چموشی می زند به سرم...

قلمم به سرعت نور،سپید کاغذ را می پیماید و هیچ خبری از میگرن و

درد معده و تلون مزاج نیست...

بهار فصل من نیست...

از پیش قدمش که به بهانه ی یک رسم قدیمی تمام شهر به آشوب

می رود،تا تحویل سال نو و از دست رفتن قسمت دیگری از زندگی 

که من آخرش هم نفهمیدم کجایش خوشحالی دارد؟؟؟

از حالا دارم به مُعضل روی بوسی با دیگران فکر می کنم که به شماره ی 

نفرات عالم شکل و مدل و تعدادش هم فرق می کند...

کاش می شد همه ی تعطیلات عید را توی تخته ام سَر کنم و کتاب بخوانم...

ترجیح می دهم در این لحظه ها فقط در اخبار آدم ها زنده باشم،

می خواهم این روزهایم فقط بگذرد بی هیچ دغدغه ای...

من،این روزها فارغ آرزوی مُرده ای هستم....

  • Omidreza

291

۲۱ اسفند ۹۴

((مثل همه_بابک جهانبخش))

  • Omidreza

290

۱۸ اسفند ۹۴

+نرم نرمک می رسد اینک بهار...

  • Omidreza

289

۱۴ اسفند ۹۴

آدم تمامش را جمع می کندتا برای آدم ها

مهربان باشد...

خیره خیره نگاه می کند که لبخندشان را ببیند،

خط قرمز هایش را می شکند که در آغوششان بکشد،

اما آدم ها...

فغان از این آدم ها...

آخر ما نسبمان می رسد به قابیل،

ولع طبعمان را بدی ارضا می کند نه عشق...

ما میوه ی جنگیم،

ورثه ی جدایی،نفرت...

چه بد که آدم وقتی دلش می شکند،نمی میرد...

چه بد که می تواند چشم در چشم این همه بیهودگی  لبخند بزند و باز

به راهش ادامه دهد...

قرار بود بالای این پست بنویسم

سفرنامه ی اصفهان...

قرار بود پله های خاجو را تا آخر طی کنم،پا جامه ام را تا ساق بالا بزنم

و پاهایم را به زنده رود بسپارم...

می خواستم سرخوشانه به غم هایم بخندم و خط و نشان بکشم برای

این زندگی لعنتی...

افسوس،

که باز هم برای من صرف شد این فعل ((نمی شود...))

+دوست دارم جمع کنم بروم جایی که به نفس هیچ آدمیزاده ای 

آلوده نشده باشد...

  • Omidreza

288

۴ اسفند ۹۴

یک سال دیگر هم دارد از راه می رسد،پس چرا خیالت دست از سرم بر

 نمی دارد...

کفش هایم از کهنه گی به حال دلم دهن کجی می کنند 

 لباس هایم رنگ به رخسارشان نمانده...

خودم اما

بی خبر از های و هوی تمام شهر،روبروی ویترین هر مغازه

به بهانه ی کفش و لباس نو، 

دنبال انعکاسی از تصویر دو نفره ی خودمان می گردم...

سال های من بی تو انگار خیال نو شدن ندارند...

  • Omidreza

287

۱ اسفند ۹۴

می خواهم نوشتن دغدغه هایم را ببوسم و بگذارم توی گَنجه ی دلم...

قلمم را غلاف کنم و بروم پی همان زندگی مزخرفی که همه می کنند.

می خواهم به گَله بپیوندم که هی چپ و راست صدای وز وز سوالات 

ریز و درشت نپیچد توی مغزم...

دلم را ببندم کف پاهایم و اسکی کنم روی احساس دیگران...

هوس کرده ام از آن آدم هایی شوم که خودم وقتی میبینم شان

میگرنم عود می کند

اعصابم متشنج می شود و سر دلم می سوزد،

از آن جنس آدم هایی که قادرند در کسری از ثانیه

گند بزنند به تمام لحظه های خوبت...

می خواهم بشوم اما...

 مطمئنم عُرضه ی همین را هم ندارم،

من فقط بلدم رجز بخوانم و زندگی را به کام خودم زهرمار کنم...

+آخرش خودم را از درخت آلوچه ی ته حیاط خانه ی مادربزرگه 

حلق آویز میکنم...

حالا ببین.

  • Omidreza