پلاک13

آدم می نویسد که چیزی نگوید...

پلاک13

آدم می نویسد که چیزی نگوید...

پلاک13
طبقه بندی موضوعی
بایگانی

۱۰ مطلب در مرداد ۱۳۹۴ ثبت شده است

233

۲۳ مرداد ۹۴

این حتما بهترین آپشنی که خدا برای آدمیزاد در نظر گرفته ،اینکه بعد از جون به 

در بردن از سخت ترین جنگ تاریخ، زیرسایه ی اولین درختی که پیدا کرد دراز

 بکشه ،پاشو بندازه روی پاشو و درحالیکه یه نگاه زیر چشمی به زخم هاش 

میندازه و به آینده ای فکر کنه که می تونه خیلی دردناک تر از این باشه...

  • Omidreza

232

۱۶ مرداد ۹۴

باید یک بار به خاطر همه چیز گریه کرد...

آن قدر که اشک ها خشک شوند ، 

باید این تن اندوهگین را چلاند و بعد دفتر زندگی

را ورق زد ، 

به چیز دیگری فکر کرد 

باید پاها را حرکت داد و همه چیز را از نو شروع کرد... 

 (آنا گاوالدا)

  • Omidreza

231

۱۵ مرداد ۹۴

وقتی دلم می گیرد پناه می برم به کتاب،شروع به خواندن می کنم،با صدایی 

نجوا گون،طوری  که خودم هم صدایم را می شنوم،بلندتر میخوانم تا طنین 

واژه های کتاب چند بار در ذهنم تکرار شود و من دردهایم را فراموش کنم... 

گرما آزارم می دهد اما چیزهای بزرگتری هست که گرمای هوا را از خاطرم

 میبرد،مثل همین تنهایی... 

انگار سعی میکنم خودم را میان سطر های کتاب گم و گور کنم اما حتی 

کوچکترین صداهای اطرافم را می شنوم و درکسری از ثانیه دلیل و جایگاهشان 

را تحلیل می کنم،گاهی هم ازشان متنفر می شوم...انگار هرچیزی غبر از 

سکوت ته دلم را می لرزاند و استرس می گیرم... 

پر از چرا های بی جوابم انگار،کتاب را می بندم و روی سینه ام می گذارم،آرامم 

می کند،شبیهدعایی که یک قدیس از میان ورق پاره هایش برای بیماری میخواند

 یا پارچه ی خیسی که روی  پیشانی مریض تبداری گذاشته اند... 

دلم سنگین است،انگار این سنگینی گرسنگی را هم از خاطرم  برده،به کشک

 بودن این حرف که گرسنگی عاشقی را از سر آدم می پراند،فکر می کنم ،اما

 اقرار می کنم که خیلی وقت است که شادی ام بستگی به اشتهایم دارد...

چقدر تنهایم  این روزها... 

حتی وقتی همه چیز روتین ترین حالتش را سپری می کندباز این تنهایی لعنتی 

به چشم می آبد،اصلا شاید وقتی همه چیز خوب است بیشتر از همیشه احساس  تنهایی می کنم...

گاهی برای فرار کردن از واقعیت به بودن هم فکر می کنم اما،این روزها هیچ 

بودنی  را ندیده ام که به درد کسی بخورد،حتی خودم هم تا به حال به درد 

هیچکس نخورده ام... فکرها انگار می خواهند از جمجمه ام بزنند بیرون،حتمی 

دنبال راه فرار می گردندکه این همه چیزهای مختلف به ذهنم می رسد،به خودم

 که میآیم این ها جز مشتی اوهام نیست که من دنباله ی شان را می گیرم

 و بهشان پر و بال می دهم وگرنه.... 

چقدر به خودم امیدوار بودم و حالا به چشم خودم شدم بی خاصیت ترین آدم 

روی زمین...می خورم،می خوابم،کار می کنم،می خندم و هیچ کار به درد بخوری

 نمی کنم،این بود همه ی آنچه که فکرش را می کردم،همینقدر بی خاصیت.... 

کاش این نجواهای توی سرم ساکت شوند،من به این زندگی بی خاصیت لعنتی 

عادت کرده ام و مهمترین دغدغه هایم تمام شدن شارژ اینترنت و لباس های 

نشسته ی تو کمد و ته ریشی است که چهار،پنج روزی یکبارکوتاهشان میکنم...

من انگار دیگر تمام شده ام... 

اگر این وز وز های توی غشای خاکستری بگذارند،من دیگر تنها شده ام ... 

اگر این خاطرات ریز و درشت پایشان را از درونم بیرون بکشند،من به وقت الان

 دیگر یازده ماه است که مرده ام.....

  • Omidreza

230

۱۳ مرداد ۹۴

دوستت دارم چون منو بلدی...

من خوبم...تو....

راستی،

بغلم می کنی؟

+امشب را برایم یلدا کن...

  • Omidreza

229

۱۱ مرداد ۹۴

روی گُسلم این روزها...

  • Omidreza

228

۹ مرداد ۹۴

ی منت هیچ تقدیر و تشویقی ،بی تمنای هیچ نگاهی بهترین نقشت را ایفا کن...

  • Omidreza

227

۸ مرداد ۹۴

برای من کمی از دست هایت را بفرست... 

 +گاهی یک بهانه ی ساده کافیست تا آدم زنده بماند...  

       (موچ موچی...)

  • Omidreza

226

۷ مرداد ۹۴

کیسه ی کوچک چای تمام عمر دلباخته ی لیوان شد  

ولی هر بار حرف دلش  را میزد

صدایش توی اب جوش میسوخت.

کیسه ی کوچک چای با یک تکه نخ

رفت ته لیوان و حرف دلش را اهسته گفت

                             لیوان سرخ شد!!!!                        

+کاش می تونستم برات بگم ترمیم غرور یه مرد چقدر می تونه بزرگ  باشه. 

                                                                                 دوست دارم.

  • Omidreza

225

۵ مرداد ۹۴

انتقام رفتنت را با ماندن پای این خاطره ها تلافی می کنم... 

دور باش اما خوب باش این کافی ترین دعاییست که دارم،حتی حال خودمم را 

هم خوب می کند... 

بلاخره یکی می آید که دنیایت را رنگی می زند که دوست داری... 

شبیه من نیست،تمام قد به تصوراتت می ماند... 

((آقا))، درست شبیه آخرین واژه هایت... 

چیزی هم روی دلم سنگینی نمی کند،من به همین چند خاطره ی بی جان 

دل  خوشم،به اینکه  روزی هرم نفست را روی صورتم حس کردم،آغوشم 

را فقط به اندازه ی تو گشودم و سعی کردم برایت مهربان باشم... 

من مثل تو خوب،قانون نمی دانم،اگر این مجازات گناهام را پاک یا کم رنگ 

میکند،لطفا این عذاب را برایم ابدی کن...

  • Omidreza

224

۴ مرداد ۹۴

خودت را محدود کن به دنیایی کوچک با آدم هایی خاص که کمترین لطفشان 

درک توست با همه  کم و کاستی هایت... 

+ قدر آدم های بی زخم زبان و منت را،کاش بیش تر از این ها بدانیم...

  • Omidreza