پلاک13

آدم می نویسد که چیزی نگوید...

پلاک13

آدم می نویسد که چیزی نگوید...

پلاک13
طبقه بندی موضوعی
بایگانی

۷ مطلب در آبان ۱۳۹۴ ثبت شده است

249

۳۰ آبان ۹۴

یک دنیا آدم هم نمی توانند جای یک نفر را که همه ی دنیای آدم شده پُر کنند...

همان یک نفر که می رود ،انگار همه چیز را با خودش می برد و جای خالیش 

تمام گوشه و کنار زندگی آدم را می پوشاند...این یک نفرها را هرچه که نبینی،

بودنشان بیشتر می شود

،هرچه سعی کنی بهشان فکر نکنی بیشتر تکثیر می شوند...

انقدر حضورشان زیاد می شود که دیگر جایی برای خودت هم نمی ماند،همه 

چیزت میشوند این یک نفرها،خوابت،بیداریت،نگاهت،نوشتنت،خواندنت...

اصلا خودشان یک دنیایند این یک نفرها...

+دوست دارم.

  • Omidreza

248

۲۹ آبان ۹۴

تاریخی که دارد هر روز برایمان تکرار می شود و ما اجتماع انسان هایی که 

سال هاست، خار در چشم و استخوان درگلو زندگی می کنیم بی دغدغه ی هر

 پایان خوش یا ناخوشی.

انگار تمام زندگیمان تار بسته...

محدود شده ایم به معبری به قد و ابعاد یک احمق برای روزمرگی هایش 

و این یعنی :

خود-کشی با آلت قتاله ای به نام((عادت...))

  • Omidreza

247

۲۸ آبان ۹۴

یورش برنامه ریزی شده از شمال و شرق و جنوب از ساعت های نخست بامداد

 آغازشد. روز پیش از آن ژاندارمری و وزارت راه گزارش داده بودند که دو 

هواپیمای روسی از مرز هوایی ایران گذشته و سه بار داخل خاک ایران شده 

بودند.چون از تهران پرسیدند ((از کدام سو آمدندو به کدام سمت رفتند؟)) رییس

 پاسگاه آستارا پاسخ داده بود :

((از پشت عکس اعلیحضرت آمدند و به طرف پنجره رفتند))!!!

کتاب:از سید ضیاء تا بختیار

نویسنده:مسعود بهنود

نشر: جاویدان 

  • Omidreza

246

۲۷ آبان ۹۴

اگه من ساقی بشم توبه ز مستی می کنی

ماه بشم از لج من سایه پرستی می کنی...

  • Omidreza

245

۲۶ آبان ۹۴

شبا وقتی خوابم نمیبره میرم سر یخچال و یه لیوان آب می خورم،این 

مزخرف ترین کاریه که برای کنترل تشویشم انجام می دم،شاید پیش خودم فکر 

می کنم که اگر از جام بلند شم و یه کاری بکنم همه چیز درست میشه و

 میتونم راحت بخوابم، شبیه این حرکت های انقلابی...اما واقعا هیچ انقلابی به 

سادگیخوردن یه لیوان آب نیست،همیشه برای تغییرات اساسی باید از 

داشتنی هایی که توی بلند مدت بهشون عادت کردی دل بکنی...مثل این میمونه

 که بخوای یهتیکه آهن مذاب چسبیده به پوستت رو بذاری خوب که سرد شد 

جدا کنی...

مطئنم هر انقلاب و تغییر بزرگی به همین اندازه می تونه دردناک باشه...

اتفاقات بزرگ رنج های بزرگ می طلبه،چیزی که خیلی سختر و پیچیده تر از 

خوردن یه لیوان آب به نظر می رسه...

  • Omidreza

244

۲۲ آبان ۹۴

کاش با خاموش شدن لامپ اتاق،ذهن من هم خاموش می شد و می خوابید...

  • Omidreza

243

۲۱ آبان ۹۴

تازگی ها پی برده ام فوتبال دستی دور همی با دوستان خیلی بیشتر ازنوشتن 

به مذاقم خوش می آید،اصلا وقتی توپ از زیر پای آدمک هایی که به اصطلاح 

راننده شان تویی رد می شود،کلی انرژی مضر را دود می کنی و میفرستی

 هوا...اما قلم چی ؟

همین که برش داشتی قلع و قمع شروع می شود ...

آنچنان برای نوشتن کلمات دندان قروچه می کنی که انگار رفته ای در کالبد 

اسکندر برای به آتش کشیدن تخت جمشید...

اما... 

خبری از آرامش نیست...

داری از همه چیز انتقام می گیری بدون خون ریزی...

اتفاقات ریز و درشت بهانه دستت می دهد و شروع می کنی به نوشتن و خودت

 بهتر میدانی که فقط داری دغدغه ات را بسط می دهی...

به کالبد شکافی می مانی که چون عرضه زنده کردن مرده را ندارد به تشریح 

غم فقدانش اکتفا می کند...

  • Omidreza