پلاک13

آدم می نویسد که چیزی نگوید...

پلاک13

آدم می نویسد که چیزی نگوید...

پلاک13
طبقه بندی موضوعی
بایگانی

۲۱ مطلب در اسفند ۱۳۹۵ ثبت شده است

610

۱۸ اسفند ۹۵

لازم که آدم شعور داشته باشه ٬ قبل از اینکه به کسی

بگه دوست دارم ٬اول مشکلشُ با خودش حل کنه....

+قابل توجه خودم

  • Omidreza

609

۱۸ اسفند ۹۵

آدم ها همیشه ناگزیرت می کنند تا با تکه ای با ارزش از گذشته که

با اشتیاق در آغوش گرفته ای خداحافظی کنی ٬آنهم فقط چون آنها

دیگر نقش گذشته ی شان را فراموش کرده اند...

آنها در اثر گذشت زمان زبرتر ٬بی احساس تر و از همه مهمتر

ملاحظه کار تر شده اند و هیچ ارزشی برای احساس و خاطره ای که تو

با دل و جان از میان گذر بی رحم زمان به امروز رسانده ای قائل نیستند...

آدم ها آغوش بازت را نمی بینند و دست هایشان را برایت گره می کنند...

دیگر خوب یا بدش برایشان فرقی نمی کند آنها گذشته را با همه ی

آدم های مربوط به آن به خاک سپرده اند...

  • Omidreza

608

۱۷ اسفند ۹۵

به قول حاج کاظم آژانس شیشه ای:

من خیبری ام اهل نی ٬هور ٬آب...خیبری ساکته دود نداره ٬سوز داره...

سالروز آسمانی شدنت مبارک حاج همت...

  • Omidreza

607

۱۷ اسفند ۹۵

دلم میخواهد توبه کنم ٬

حتی از دوست داشتن تو....
  • Omidreza

606

۱۷ اسفند ۹۵

قبل از اینکه لباسم را عوض کنم بساط خوابیدن را آماده می کنم و این یعنی

حوصله ی خودم را هم ندارم...

اما همین که سرم را روی بالش میگذارم تمام افکار نصف و نیمه مانده در مغزم

دوباره جان می گیرد تا بلای جانم شود...

هوس دود می کنم یا چیزی که لااقل خلسه شود برای فرو رفتن و بیرون نیامدن...

بلند می شوم و پنجره را باز می کنم تا شاید هوای خنک نیمه بهاری این

فکرها را از سرم بپراند...

بدجور نسبت به همه چیز بی تفاوت شده ام چون می ترسم ٬

از اینکه هر نگاه ٬خبر یا حرفی به دلم زخمی بزند می ترسم...

اتفاقات انگار توی مغزم دنبال جرقه اند تا تمام مغزم را بچسبانند به سقف اتاق

و دستم را تا صبح به تمیزکاری بند کنند...

دنبال شر نمی گردم ٬

این روزها هزارو یک نفر می آیند و می روند و من انگار نه انگار که زنده ام...

دارم 28 ساله می شوم...

یک حسی میگوید عاقل شو ٬آخ که چقدر خوب می شد اگر می توانستم ٬

اما من راهش را بلد نیستم یا شاید هم دوست ندارم بلد باشم...

امشب شبیه جنتلمن ها لباس پوشیدم ٬چقدر هم که همه خوششان آمد ٬

به جز خودم که همیشه ی خدا از پوشیدن کت و شلوار بیزار بودم ٬

خوب لباس پوشیدم ٬خوب حرف زدم ٬خوب رفتار کردم ٬اما خودم داشتم خودم

را بالا می آوردم...

من جنس خودم را میشناسم ٬بی قرار ٬یاغی ٬عاصی و این یعنی کاملا از

وضعیت اتو کشیده ی خودم و از حرف هایی که میزدم متنفر بودم...

حالا همه ی این مزخرفات یک طرف پاپیونی که به زور مریم به گردنم

زده بودم یک طرف ٬درست شبیه احمق ها...

تقریبا هیچکس نیست که حال دلم را خوب کند ٬این ها همه دنبال یک نفر

می گردند برای دور دور و همخوابگی و دست بالا ایفای نقش شریک رقصی

در مهمانی و جشن ها و دورهمی هایشان...

تنهایی کلافه ام کرده...

یک گوش شنوا می خواهم پیش از اینکه منفجر شوم...

قرص هایم را می خورم و چمباته می زنم توی تختم...

کاش لااقل خواب به فریادم برسداما مگر این افکار بریده بریده می گذارد

که روحم آرامش بگیرد...

به دو لول ساچمه ای ((همینگ وی)) که فکر می کنم کمی آرامش می گیرم ٬

کاش خواب قبل از طلوع آفتاب به فریادم برسد ٬من خسته است...

  • Omidreza

605

۱۶ اسفند ۹۵

مادام پو

لین کالن

ترجمه ی ابراهیم علیزاده

نشر قاصدک صبا

رمان مادام پو قسمتی از زندگانی ادگار آلن پو شاعر و داستان نویس قرن

19 آمریکا را به تصویر می کشد.

موضوع داستان حول رابطه ی عاطفی آلن پو و یک شاعر زن به نام

فرانسیس اسگود که هر دو متاهل اند می چرخد...

رمان مادام پو یک رمان از نوع زندگینامه محسوب می شود...

یک پاراگراف از کتاب:

من در تمام عمر در تلاش برای معروف شدن بودم ٬عجیب این است

که حالا با وجود دست پیدا کردن به موفقیت های کافی ٬هیچ حس

خوبی در من ایجاد نشده است جوری که انگار بر روی لبه ی پرتگاهی ایستاده ام

و به اعماق نگاه می کنم.
  • Omidreza

604

۱۶ اسفند ۹۵

 

((فکرشم نکن_محمد علیزاده))

  • Omidreza

603

۱۵ اسفند ۹۵

من آتیشم ٬

یه کاری کن نمونم زیر خاکستر...
  • Omidreza

602

۱۵ اسفند ۹۵

مطمئن باشید دیگر از درون تهی شده ام ٬می توانید مرا از کاه پُر کنید ٬

بگذارید کنار سر آن گوزن یا نزدیک خرس قطبی خشک شده روبروی در...

بنویسیدخودم ٬خودم را اهدا کرده ام ٬

از تاریخ خجالت می کشم مرا در زیست شناسی بررسی کنید...

((گروس عبدالملکیان))

  • Omidreza

601

۱۳ اسفند ۹۵

میوه ی بهشتی همون پیامی که ٬

صبح بعد از به هم زدن رابطه ات میبینی که نوشته:

"صبحت به خیر ٬آروم شدی..."

  • Omidreza