پلاک13

آدم می نویسد که چیزی نگوید...

پلاک13

آدم می نویسد که چیزی نگوید...

پلاک13
طبقه بندی موضوعی
بایگانی

۴۲ مطلب در شهریور ۱۳۹۵ ثبت شده است

436

۳۱ شهریور ۹۵

فرق من و تو همین تصمیم گیری در دوراهی های سخت زندگیست.

وقتی برایم از تلخ ترین و عجیب ترین حادثه ی سی سال عمرت گفتی

من اولین راه حلی که به ذهنم خطور کرد کمک خواستن از دیگران بود ٬

تو اما ٬راه دیگری را انتخاب کردی ٬

ایستادی و یک نفره با مشکلت گلآویز شدی ٬نمی گویم پیروز اما لااقل

مشکلت را مدیریت کردی...

ما دو برادر از یک رگ و ریشه ایم ٬اما تو همیشه صبورتر ٬عاقل تر و محکم تر

بودی ٬ درست شبیه پدر...

به امید روزی که با موهای یک دست سپید و عصا و عینک و درحالیکه

سمعکت را از گوشت درآورده ای تا سر و صدای نوه ها و نتیجه هایت

را نشنوی شمع 100 سالگیت را فوت کنی...

29 سالگیت مبارک مرد روزهای سخت.

  • Omidreza

435

۲۸ شهریور ۹۵

بعد از پانزده سال همدیگر را می دیدیم ٬بزنم به تخته

یک موی سفید هم روی سرش پیدا نمی شد...

از همان سال های جوانی طهران زندگی می کرد ٬حالا دیگه پدر دو فرزند

بود یک دختر و یک پسر ٬دخترش جزو رتبه های برتر دانش آموزی

شهر طهران بود و تیزهوشان درس می خواند...

روزگار پخته تر و تهران خوش مَشرب ترش کرده بود ٬با آخرین تصویری که از او

در خاطرم بود خیلی فرق کرده بود...

آن روزها معتادی بود که با کارهایش همه را عاصی کرده بود ٬ می دانستم بعد

از نخواندن درس و نرفتن سربازی و نداشتن کار ٬ زن گرفته بود.

خانومش روستازاده ی ساده ای بود که لبخندش هیچوقت محو نمی شد...

خودش توی مکانیکی تبحر زیادی داشت اما ٬آدم سختی کشیدن نبود.

ازدواج کردند و به قول خودش با دو تا بقچه لباس و صد هزار تومان پول

رفتند طهران ٬توی سال های نبودنش خبرهایی می شنیدم که باورش

برایم مشکل نبود ٬اینکه زنش دو شیفت خانه ی مردم کار می کند و خرج

خانه و بچه ها را در می آورد و محمد پای بساط نشسته و دنیا را

دود می دهد...بچه ها اما خداروشکر هیچکدام به پدرشان نرفتند...

زن محمد آنقدر برای زندگیش جنگید و صبوری کرد که بلاخره محمد

به آخر خط رسید و تصمیم گرفت مواد را ترک کند ٬یک پیکان فکستنی خرید

و شروع کرد به مسافر کشی ٬کم کم کمک خرج خانه و به قول خودش

مرد زندگی شد...

امروز بعد از پانزده سال دیدمش٬معلوم بود آردهایش را ریخته و

الکش را آویخته ٬از گذشته می گفت و لبخند های تلخی می زد ٬

از اینکه چقدر با کارهایش همه را عذاب داده...

هر چقدر که اصرار کردیم برای شام نماند ٬

وقت رفتن ٬پای رکاب پراید مشکی رنگش تلنگری زد که پژواکش

مثل ناقوس هنوز توی گوشم زنگ می زند...

((آدم وقتی احساس کرد که مرد شده باید زن بگیره ٬یکی تو بیست

سالگی مرد میشه ٬یکی تو سی سالگی و یکی تو پنجاه سالگی ٬

آدم برای ازدواج باید به مرد شدنش نگاه کنه نه سن و سال ٬ بعضی ها

سنشون زیاد می شه اما مرد نمی شن...))

+به این فکر می کنم که توی 27 سالگی با مرد شدن چقدر فاصله دارم؟؟؟

  • Omidreza

434

۲۷ شهریور ۹۵

به دور از مردم شوریده

تامس هاردی

ترجمه ی ابراهیم یونسی

انتشارات نشر نو

این کتاب یک رمان کلاسیک و داستان زنی است که سه مرد هم زمان

عاشق او می شوند...رمان برای کسانی که رمان های با محوریت

عشق را دوست دارند می تواند جذاب باشد.نویسنده ی کتاب تامس هاردی

یک معمار بود که طبعی طبیعت گرا داشت اما این رمان را کاملا در حال و هوای

رمانتیسم نوشته است.او در نوشتن شعر هم تبحر زیادی داشت...

داستان عاشق شدن و مرگ او هم قصه ی جالبی دارد که اینجا مجال

گفتنش نیست...

یک پاراگراف از کتاب:

شدت نحوه ی بیان یک تصمیم همیشه معادل شدت عمل همان تصمیم نیست.

بیان اغلب به مثابه ی تکیه گاهی است که به یاری آن ٬ایمان متزلزل

را از سقوط باز می دارند ٬حال آنکه تصمیم استوار برای استواری خود

]نیازی به چنین بیانی ندارد...

  • Omidreza

433

۲۷ شهریور ۹۵

+پله پله تا ملاقات خدا

  • Omidreza

432

۲۶ شهریور ۹۵

آدم حرف های درگوشی اش را که جار نمی زند ٬

آدم می نویسد که چیزی نگوید ٬

خوب که نگاه کنی تکه های گمشده ی وجودم را بین همین

کلمه ها پیدا میکنی...

اینجا ٬من خودمم ٬

همان آدمی که جمع نقیضین است ٬

همان که صفر تا صد وجودش در پلک زدنی رخ می دهد ٬

آدمی که به همان اندازه که پرستیدنی می شود ٬

می تواند توی لحظه هایی غیر قابل تحمل و چندش آور باشد...

من غیر مُحتمل ترین آدمی هستم که دیده ای ٬

نه سفیدم نه سیاه ٬

خاکستری ام ٬

خاکستری یعنی:می شود در عین اینکه دوستم داری از نیمه ی دیگرم

متنفر باشی...

من عاصی ام ٬

پس اگر قرار شد برای خودت تعریفم کنی ٬خط اول بنویس عصیان ٬

به اندازه ی کافی برایش جا بگذار و بعدش بنویس٬مهربانی...

من حتی می توانم عاشق آدم هایی شوم که از من متنفرند ٬

تحملشان نمی کنم ٬دوستشان دارم ٬ بدون هیچ انتظاری....

من را بپذیر ٬به همین شکلی که هستم ٬

با همه ی فراز و فرودها و سایه روشن های وجودم...

کنارم بمان ٬

و با بهانه های گاه و بی گاه کوچکی که دستت می دهم عاشقم باش...

با نیمه ی عاصی و مشوش وجودم بساز تا نیمه ی دیگرم را هم ببینی...

وقت بی قراری هایم شانه باش تا به وقتش کوه باشم برایت...

طوفان هایم را تاب بیاور تا زلال شوم...

بمان که نیمه ی دیگرم را هم ببینی ٬

نیمه ای که مهربان ٬آرام ٬صبور و کم توقع است ٬

نیمه ای که اسمش امیدرضاست ٬

نیمه ای که من است ٬خود واقعی من...

+تا وقتی میتونم به قول تو ((خوب بنویسم)) که نون دلم رو میخورم ٬

اگر قرار شد نون قلمم رو بخورم دیگه نمی تونم با تمام قلبم بنویسم...

+لعنت به هرکی غیر من باب دل تو بود...

  • Omidreza

431

۲۶ شهریور ۹۵

تو نباشی من و این پنجره ها هم زردیم

شاید آخر سر پاییز توافق کردیم...

((علیرضا آذر))

+فصل عاشقی های بی ملاحضه...
  • Omidreza

430

۲۵ شهریور ۹۵

بعضی ها هم هستند که جهان بینی ((چماق و فلفل)) را برای

ادامه ی حیات روی زمین انتخاب کرده اند...

این آدم ها زندگی را شبیه میدان ((آره نا)) می بینند و معتقدند

اگر نگَزی ٬گَزیده می شوی ٬اگر نکوبی ٬کوبیده می شوی و اگر

نکُشی کشته می شوی...

+یعنی اگر اینو نمی نوشتم ناکام از دنیا می رفتم...

دلمان خُنک شد...

  • Omidreza

429

۲۴ شهریور ۹۵

به نظرم تاریخچه تولید نوشیدنی ها به دو دوره تقسیم می شه ٬

پیشا آلوئه ورا و پسا آلوئه ورا...

+این هم یکی از خاصیت های زندگی کردن در بندر عباس...

  • Omidreza

428

۲۴ شهریور ۹۵

هنوز شاتِ ٬((به شهر باران های نقره ای خوش آمدیدِ)) وقتِ آمدنمان را

به وضوح در خاطر دارم...

آمدنمان اشتباه بزرگی بود که همه ی ما به خاطر حال پدر مرتکبش

شدیم ٬اما حال دلش خوب که نشد هیچ ٬روز به روز بدتر هم شد...

اصفهان با همه ی غربتی که برای پدر داشت به خواسته ی دلش

نزدیک تر بود ٬او از زندگی آرامش و نظم می خواست که دیار پدری

از بن مایه فاقدش بود...

راه دور و سراب خنده ها و آغوش های الکی که به محض آمدنمان

دود شد و رفت هوا ٬توی خاک اجدادی از ما غریبه ساخت...

حالا مانده ایم با شهری که علاوه بر غربتش٬کج فهمی ها ٬حسودی ها و

چشم و هم چشمی ها را هم به دردمان اضافه کرده....

سعی کردیم بمانیم و اوضاع را از نو بسازیم اما دریغ که ساختن این

شهر و مردمش عمر نوح می خواهد و صبور ایوب....

این چند وقت اخیر هم که بابا به خاطر بیماریش دوباره ساز

رفتن را کوک کرده و خیال برگشتن به غربتی را دارد که سال ها

چشمش را به روی همه ی خوبی هایش بسته بود...

از خودم می پرسم اگر برگردیم حال دل بابا خوب می شود؟

شاید داریم اشتباه را با اشتباه جبران می کنیم...؟

اصلا حال دل بابا خیال خوب شدن دارد یا نه؟

خدایا من نگرانم مثل همیشه فراموشمان نکن...

+باز اصفهان...

  • Omidreza

427

۲۳ شهریور ۹۵

کاش تا حالمان خوب شود برای مدتی هم که شده جمعه نشود...

((بهرنگ قاسمی))
  • Omidreza