پلاک13

آدم می نویسد که چیزی نگوید...

پلاک13

آدم می نویسد که چیزی نگوید...

پلاک13
طبقه بندی موضوعی
بایگانی

۵۲ مطلب در آبان ۱۳۹۵ ثبت شده است

528

۳۰ آبان ۹۵

طرف حال ندارد برود توی صف نانوایی بایستد دو تا نان برای

خانه بگیرد ٬روسری خواهرش نیم سانت که عقب می رود

صدایش را می کند توی گلو و نعره می کشد ٬یک ریز دارد

به مادرش جواب سر بالا می دهد ٬هر حرف نجویده ای که

به زبانش می رسد توی خیابان بار خواهر و مادر مردُم می کند

آنوقت...

البته این شگفتی سر دیگری هم دارد...

خانوم کل خانواده را با رفتار بچه گانه اش به تنگ آورده ٬

تا لنگ ظهر می خوابد ٬اهل خانه را با القاب و های و هوی

صدا می زند ٬به شپش ته جیب پدر یا شوهرش رحم نمی کند

هفته هفت روزه در آرایشگاه و پاساژ و دنبال خرید کردن

است و عُرضه ی اینکه یک روز جای مادرش غذا درست کند

را هم ندارد و هنوز مادرش اتاقش را مرتب می کند ٬

آنوقت بر می دارد پروفایلش را نارنجی می کند که

یعنی ما روشنفکریم ٬

مدافع حقوق زنانیم ٬

یعنی مخالف خشونت بر علیه زنانیم...

یکی هم نیست بگوید آقای محترم ٬خانوم عزیز!

شما که جماعتی از دستتان تمام سال را در حالت جنگی

به سر می برند دیگر چرا؟

شمایی که اگر دهانت را باز کنی یک قافله با ملزوماتش آن

تو جا می شود دیگر چه می گویی؟؟؟

فقط عاشق این هستیم که یک موجی درست شود و

سوارش شویم و چند صباحی در چشم باشیم و برود

تا رویداد بعدی...

یک روز تولد کوروش است ٬

یک روز عزای حسینی ٬

این روزها هم که کمپین امحاء خشنوت بر علیه زنان...

هرکس بنشیند از خودش شروع کند ٬دنیا بدون هر کمپین

و حمایت و گروهی گلستان می شود...

منی که حرمت مادر ٬خواهر ٬همسر و حتی دوست دخترم

را نمی توانم حفظ کنم ٬غلط می کنم حرف از امحاء خشونت میزنم

امحاء خشونت یعنی ٬

یادت باشد که مادرت را عزیزم خطاب کنی ٬

دستش را ببوسی ٬برایش گل بخری...

یعنی حواست به خواهرت باشد ٬به او زنگ بزنی ٬

حمایتش کنی ٬حالش را درک کنی ٬

خودت را آقا بالا سرش ندانی...

یعنی همسرت را نوازش کنی ٬

کنارش باشی ٬

دستش را بگیری و آرزوهایش را بشنوی ٬

حرمتش را همیشه و همه جا حفظ کنی...

امحاء خشنونت علیه زنان یعنی ٬

یاد بگیری نگاهت را انسانی کنی ٬یعنی تساوی حقوق

زن و مرد را بدون اما و اگر در تمام مراتبش بپذیری...

من که خودم مطمئنم تا به این شکل نگاه کردن هنوز

فاصله دارم ٬کاش لااقل دوستانی که پروفایلشان را

این روزها نارنجی میکنند واقعا به چنین درکی از عدم تفکیک

جنسیتی رسیده باشند...امیدورام.

+دیشب خوابت رو دیدم ٬چه معنی داره تو ٬ توی خواب هم

بداخلاقی باشی عایا؟؟؟

  • Omidreza

527

۳۰ آبان ۹۵

پس از تو روی من بمب های خنثی هم عمل کردند...

  • Omidreza

526

۳۰ آبان ۹۵

قسم می خورم که من همه چیز را ول کرده ام

اما گویا همه چیز ول کن من نیست...#
  • Omidreza

525

۲۹ آبان ۹۵

ما کلا زندگی کردن را بلد نیستیم...

همیشه منتظریم روزهای مبادا برسد ٬چیزهای خوب زندگی را

برای آن روز مبادای ندیده ذخیره می کنیم ٬

تا یکجا و یکدفعه لذتش را ببریم...

لحظه به لحظه روزهای عمرمان را میگذرانیم به امید همان روزی

که تماممان را برایش ذخیره کرده ایم ٬خیلی از روزهای خوب می آیند

و میگذرند و ما دو به شک میمانیم که نکند این همان روزمبادا باشد ٬

اما باز به امید فرداهای نیامده که به خیالمان بهترند ٬امروزمان را

هدر می دهیم....

لذت بردن را به ما یاد ندادند...

در لحظه زندگی کردن را...

هنر دست کشیدن بر تن لحظه ها...

در بچگی در گوشمان خواندند که برای خیلی از کارها

باید بزرگ شویم ٬بزرگ که شدیم کارمان این شد که حسرت

روزهای بچگی را بخوریم و آه بکشیم که یادش به خیر...

سال های آخر عمر را هم که برای مرگ لحظه شماری می کنیم

خیلی هامان پیش از قطع شدن نفسمان ٬ میمیریم...

ما حتی بلدیم پیش از مردن برای خودمان قبر بخریم...

یکی کنار مادرش٬یکی کنار پدرش٬یکی کنار عشقش٬

می خواهیم با هم نبودن ها و کم بودن ها را زیر خاک جبران کنیم...

پدرم وقتی رفت جنگ در وصیت نامه اش نوشت:

((اگر مردم جنازه ام را همان جا که افتاده است دفن کنید...))

راست هم می گفت...

آدم که میمیرد دیگر چه فرقی دارد کجای این خاک باشد ٬

وقتی دیگر نه می توانی بغلش کنی ٬نه او را ببینی و نه حتی

دو کلمه با او حرف بزنی...

حتی وقتی روی سنگ مزارش آب میریزی جز اینکه ٬

عمرش (سنگ قبر) را کم کنی و رنگ نوشته ها را ببری ٬

فایده ی دیگری ندارد...

همه ی اینها را گفتم که برسم به این روز برفی...

برف و باران و بهار و یلدا همه برای آدم های قدیم بهانه ی

در کنار هم بودن بود...

اینکه همدیگر را بیشتر از قبل دوست داشته باشند ٬با هم

مهربان تر باشند ٬بیشتر به هم لبخند بزنند...

برف می آمد که همه دور آتش جمع شوند و یکدیگر را تنگ در آغوش

بگیرند و برای هم شعر بخوانند تا دلشان به بودن هم گرم شود...

تا از برف بهانه ای برای زندگی بسازند ٬درست برعکس ما...

ما این کارها را بلد نیستیم...

یعنی یادمان ندادند...

هوای بارانی و برفی برایمان حکم هوای خراب را دارد...

دور هم بودنمان هم از سر جَبر است...

از سر اینکه حوصله و تحمل سرمای بیرون را نداریم...

کز می کنیم گوشه ی قوطی کبریت هایی به نام آپارتمان

و به کمک دستاورد های تمدن میرویم توی حال خودمان.

حرفی نداریم که به هم بزنیم...

ما زندگی کردن را بلد نیستیم...

یعنی یادمان ندادند...

خنده هایی که از ته دل نیست ٬لذت هایی که نمی بریم

و زندگی که سربارش شده ایم...

ما بلد نیستیم از این چرخه ی بی نقص لذت ببریم...

خوب نگاه نمی کنیم

خوب درک نمی کنیم ٬

ما حتی نمی توانیم جایمان را در این نظام سراسر خیر بیابیم...

کافیست جلوی اتفاقات سد نبندیم تجربه شان کنیم و ازشان لذت

ببریم و به جای زندگی در گذشته و آینده ی دور از دسترس

حال ساده را برای خودمان صرف کنیم ٬همین...

+اولین و آخرین مخاطب همه ی این نوشته ها خودم هستم ٬

ترجیح میدهم جای دیگران فکر نکنم و حرف نزنم...

  • Omidreza

524

۲۹ آبان ۹۵

با اولین گرمای نصف و نیمه و بی رمق پاییزی بساط برف

هم برچیده میشود و تمام شهر باز به سیاهی سقوط می کند...

خدایا حال بد ما این روزها چشم انتظار اتفاق عمیق تری است...

  • Omidreza

523

۲۹ آبان ۹۵

بعضی نوشته ها مصداق بارز این آیه اند:

((ن وَالْقَلَمِ وَ مَا یَسْطُرُون))

bichoun.blog.ir

سطرهای این وبلاگ سپید و پر از نور است

خواندنش توصیه می شود.

  • Omidreza

522

۲۸ آبان ۹۵

نسل بشر را لااقل از جانب خودم منقطع می کنم...

این تنها آرام بخشی ست که می توانم روی زخم هبوطم بگذارم...

این چرخه بلاخره باید یک جایی از کار بیفتد ٬شاید خدا دارد

به حالمان می خندد...

چقدر متاسفم که مادر جان ازدواج را سقف خوشبختی میبیند...

+به این فکر می کنم که آدم چگونه عاشق مخلوقی میشود که

حاصل حیوانی ترین رابطه بین دو انسان است؟؟؟

رابطه ی جنسی ٬ دوست داشتن را به گند می کشد...

  • Omidreza

521

۲۸ آبان ۹۵

دوش٬اختراع غمگین ترین انسان خوشبخت جهان بود ٬

وقتی

بازوانی نداشت برای در آغوش گرفتن

و زانویی برای زیر سرگذاشتن

و شانه ای برای اشک ریختن...

وقتی همه فکر می کردند او خوشبخت ترین انسان روی زمین است

به دوش پناه برد

و ساعت ها بدون اینکه کسی بفهمد ٬ زیر سایه اش بارید...

حالا ما از نسل همان انسان خوشبخت جهانیم و مدت زیادیست

که هر شب دوش می گیریم...

((مژده مقیسی))

  • Omidreza

520

۲۸ آبان ۹۵

تاریخ سیر فلسفه در اروپا(2 جلدی)

دکتر علی اصغر حلبی

نشر قطره

به شخص این بار دومی که این کتاب رو میخونم ٬یک تاریخ فلسفه

دوجلدی که میتونه برای کسایی که آشنایی اولیه با فلسفه

دارند بسیار مفید باشه.معرفی فیلسوفان و آثارشون به طور خلاصه

که از زمان پیش از سقراط تا قرن حاضر رو در بر می گیره...

البته این کتاب همونطوری که از اسمش پیداست فقط مختص

فلسفه ی غرب و یک قسمت خیلی کوچک رو به فیلسوفان اسلامی

اختصاص داده ...

یک پاراگراف از کتاب:

آورده اند که زمانی که ولتر در حالت احتضار بود کشیشی را بالای

سر او آوردند ٬ولتر از کشیش پرسید تو را که فرستاده است؟

کشیش گفت:خدا ٬ولتر گفت:اعتبارنامه ات کو؟

کشیش با خشم برگشت و بانگ برداشت که این پیرمرد کافر شده

است.به دنبال کشیشی گوتیه نام فرستادند ٬این کشیش هم آمد و

نغمه ی دیگری ساز کرد که تا ولتر صریحا به کاتولیک بودن خود

اعتراف نکند ٬نوشته ندهد و امضا نکند مراسم را انجام نخواهد داد.این

بار ولتر خشم گرفت و کشیش را از پیش خود راند و اعلامیه ای

بدین مظمون نوشت:من ولتر در حالی می میرم که خدا را میپرستم

دوستان خود را دوست دارم و نسبت به دشمنانم کینه ای ندارم و

از خرافات بیزارم.

((ولتر 28 فوریه))

  • Omidreza

519

۲۷ آبان ۹۵

با هر نگاهت می کشی یک شهر را بانو

چشم تو با چنگیز قطعا نسبتی دارد...

((آرش عبدالمالکی))

  • Omidreza