پلاک13

آدم می نویسد که چیزی نگوید...

پلاک13

آدم می نویسد که چیزی نگوید...

پلاک13
طبقه بندی موضوعی
بایگانی

۱۶ مطلب در بهمن ۱۳۹۶ ثبت شده است

میدونی امروز وقتی مامانم داشت دوباره بهم گزینه ی جدید معرفی می کرد

آروم بهش گفتم:من یه نفر رو دوست دارم...

میگه کی؟

نکنه همون که عکسش بهم نشون دادی؟

به قول خودش مثل این کله باد گرفته هافقط  سرمُ تکون دادم...

انقدر حالم بدِ از اینکه منو رها نمیکنن...

انقدر حالم بده....

چیزی نبوده که،

من مثل بچه ها یهو حس کردم دوستت دارم،

بعد بهت گفتم آروم آروم....

از همون جا سخت شد،بد شد،تلخ شد...

تو میدونی چرا؟

چرا انقدر سخت میشه؟غیر ممکن میشه؟دور میشه؟

مگه آدم غیر از دوست داشتن چی میخواد که یهو انقدر بهش سخت میگیرن

که دلش ترک میخوره...

دارم میشم مثل اون وقتا که اون تازه رفته بود،

دارم میچسبم به تنهاییم،بعد زیاد میخونم،زیاد مینویسم اما زیاد خوب نیستم...

عاشقت شدم

این که بد نیست،بدِ؟

پشیمونم نیستم،حظ بردم...

اما هنوزم به اون آقاهه حسودیم میشه که تو رو دیده و من نه...

اگر بدونی دلم چقددددددررررر گریه میخواد،

میدونم اگه بدونی زود شونه میشی واسه این سرِ پُر از فکرم که بینگ بنگ لازمه،

انگشت های کوچیکتو رو میکشی روی صورت زبرم رد اشکام رو میگیری و میای

تا برسی به چاه زنخدان که ارثیه ی پدری و من فکر می کنم غم هام توش چال شدن...

یه روزم بلاخره صبح که از خواب بلند شدم با خیالت از در پشتی زندگی میزنم به چاک،

مثل دیوونه ها که همه فکر میکنن با خودشون حرف میزنن منم با تو حرف میزنم...

دو تایی خوبه،همه چیزو نصف میکنی،

اونوقت دلت آروم میگیره که یه نفرم عین خودت زندگی رو نگاه میکنه،

بعدشم با هم بلند بلند میخندید...

دوتایی خوبه، مثل آلبالو...

  • Omidreza

تلون مزاج

۲۹ بهمن ۹۶

نوسان ذات آونگ است...

  • Omidreza

ادبیات انتقاد

۲۵ بهمن ۹۶

در مدنی ترین جغرافیای دنیا هم که باشی اگر اخلاق را رعایت نکنی

حق اعتراضت را سلب میکنند...

  • Omidreza

بی قرار

۲۴ بهمن ۹۶

((بی قرار_علیرضا قربانی))

  • Omidreza

2 سالگی

۲۴ بهمن ۹۶

+خدایا شکرت واسه این...

  • Omidreza
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • Omidreza

یک جین آدم زندگی و دغدغه های شخصی شان را رها کرده اند

که گند بزنند به آرامش و تنهایی من...

از هرچی جنس مخالف و زندگی اشتراکی و تختخواب دو نفره است بیزارم...

اصلا بگذار همه یک جور دیگری فکر کنند،نگاهم کنند و حرف بزنند،

آره من را به الگوی دیگران نبریده اند...

به گذشته که فکر میکنم،روزهای تنهایی دو برابر بیشتر از هر زمان

دیگری توانسته ام خوشحال باشم و به حال دلم برسم...

من نه عُرضه اش را دارم،نه لیاقت و نه حوصله و توانش را...

توان اینکه یک نفر دیگر بیاید _اصلا به فرض محال هم که بماند_ و

آرام آرام و ناملموس گند بزند به زندگی که برای به اینجا رساندنش

به واقعی ترین معنای ممکن جان کنده ام...

کاش بعد از همه ی این زمزمه هایی که هر روز در گوشم میخوانید،

به جای این آدم های رنگارنگی که برایم نشان می کنید،

بعد از این همه قیل و قال و تلاش برای ایجاد یک جذابیت کذایی

برای یک لحظه هم به صدای من که میان همهمه هایتان گم شده گوش کنید

به این جمله ام که:

((من آدمش نیستم...))

آدم دست کشیدن از آمال و آرزوهای شخصی و تلاش برای ارضای

نیاز های شخصی یک نفر دیگر در قالب یک زندگی مشترک...

اسمش خودخواهی،بی قیدی و هرچه که می خواهد باشد،من همینم...

من از راه دور آدم ها را دوست داشته باشم به نفع همه است...

این خیالات شماست که تنهایی سخت است،

اینکه اگر یک نفر نباشد که به خوراک و پوشاک و حال دلم نرسد دق میکنم...

برعکس من وقتی گرفتار قیل و قال دیگران نباشم از همیشه بهترم،

فلسفه میخوانم،تمرین خط میکنم،دوربین به دست می شوم،

اگر شما هم این قالب های ذهنیتان را بشکنید میفهمید باید بعضی ها

را رها کنید تا تنهایی زندگیشان را بسازنند...

+فکر میکنم برای به حراج گذاشتن آرامشم هنوز وقت دارم...

  • Omidreza

شب دوازدهم

۱۸ بهمن ۹۶

عشق چیست؟دمی دیگر نیست

شادی این دم،خنده ی این دم است

((نقد فردای جهان را که ضامن خواهد شد؟))

درنگ مکن،مجال اندکی باقیست

بیا و با لب شیرین دوازده بارم ببوس

جوانی نمی پاید.

(شکسپیر_نمایشنامه ی شب دوازدهم)

  • Omidreza

هیس!

۱۵ بهمن ۹۶

پشت موضع سکوتت بمان.

تکرار لحظه ها ٬خاصیت با ارزشِ حادث بودنشان را از بین می برد...

آدم باید از هر اتفاقی با بند بند وجودش حظ ببرد ٬

بعد آرام آرام از میانشان عبور کند ٬مطمئنم که هر ثانیه جای خودش را

به بهترین شکل ممکن در وجود آدمی پیدا می کند...

برچسب زدن و دسته بندی کردن خاصیت آدم بودنست ٬وگرنه زمان

و چرخه ی طبیعت راه خودش را می رود و هر اتفاقی جایگاه خودش را می یابد...

دست کشیدن بر تنَ زمان هنر است ٬

به قول سهراب:((چشم ها را باید شست...))

چراغ جادوی زندگی ٬زمان است که دارد مثل ماهی از دستمان سُر میخورد ٬

درحالیکه ما خودمان را در فعل گذشته و آینده بی هیچ حال خوبی تلف می کنیم...

خوب یعنی سکوت میان این همه قیل و قال برای رسیدن ٬

یعنی گوش سپردن به نجوای کم جان اما دل نشین درون ٬

خوب یعنی بی صدا جای خودمان را در این هارمونی بی نقص پیدا کنیم.

شاید سال ها زمان لازم باشد تا جهان بینی یک انسان شکل بگیرد یا

پوست بیندازد و تازه شود ٬هرآدمی باید توی بیهودگی این سال ها

پشت موضع سکوتش بماند...

برای درک زمان و با لذت زندگی کردن سکوت معجزه می کند...

+هروقت افسار زبانم را کشیدم حال دلم خوب شد...

  • Omidreza

انکار

۱۲ بهمن ۹۶

از دردی که می کشید فهمید نمرده است...

  • Omidreza