پلاک13

آدم می نویسد که چیزی نگوید...

پلاک13

آدم می نویسد که چیزی نگوید...

پلاک13
طبقه بندی موضوعی
بایگانی

۲۱ مطلب در اسفند ۱۳۹۶ ثبت شده است

1397

۲۹ اسفند ۹۶

دیوونه بازی هام که بذارم کنار 96 بهترین سال این 28 سال بود...

آقا ما که به هرچی که می خواستیم رسیدیم....

الهی که شما هم آرزوهاتون بغل کرده باشید...

دعای هر ساله ی من:

((حول حالنا الا احسن الحال))

دعا کنیم برای شفای مریضا...

آرامش روح از دنیا رفته ها...

دعا کنیم سرپناه درست بشه برای بی خانمان ها...

نون بیاد سر سفره ی بی بضاعت ها...

دعا کنیم مستی و نئشگی قدرت از سر سیاستمدارهامون بپره...

دعا کنیم برای بچه ها دنیا که بتونند بچه گی کنند،

که عکساشون به جای توپ و تانک و خونه ی ویرون،

تو مدرسه و زمین بازی و زیر سقف امن خونه ها و تو آغوش خانواده هاشون باشه....

دعا کنیم جنگ نباشه،کسی دنبال شکار کردن و تو قفس کردن حیوونا نباشه،درختارو نبُره....

دعای بارون کنیم که قشنگترین نعمت خداست،

ببخشیم همو،

تصمیم بگیریم تو یه مورد هم که شده بیشتر از پارسال شبیه انسانیت بشیم...

((یکسال دیر شد برای بهتر بودن))

بیاید دعا کنیم آخر 97 مصداق مصرع ((هر سال میگیم دریغ از پارسال)) نشیم...

97 مبارک.

+امیدرضا.

  • Omidreza

مرگ

۲۷ اسفند ۹۶

باز هم زنده ام....

مثل کنه چسبیده ام به این زندگی مزخرف لعنتی...

ظهر که از کار برگشتم احساس بیهودگی تمام روانم را می بلعیید،

من ظرفیت تحمل استرس اتفاقات هرچند کوچک راهم ندارم...

یک نفر بیاید،یک نفر برود

یک نفر فریاد بزند حالا از روی شادی یا غم...

مهمان راه دور داشتم و این برای من در حد مدیریت یک بحران نفس گیر است...

اول به قصد فرار از دیدار اولیه که به نظرم  شلوغ کاریش فقط روانم را بهم می زند

دو تا دیازپام 2 خوردم که بخوابم... اما یک حس مرموز و درعین حال جذاب که واقعا

نمیدانم چرا شکل گرفت راغبم کرد 3 تا خشاب 20 تایی را یک جا بخورم...

دیگه تقریبا به جز چند ثانیه ای از درد شستشوی معده ی ام چیزی به خاطر ندارم...

زندگی ام در ایدا آل ترین حالتش در جریان است... من اما حوصله ی زندگی کردن ندارم...

دلم مرگ بی آخرت و تناسخ می خواهد دلم فقط تمام شدن می خواهد...

همین.

+خودکشی برای من فقط یک بازی دو نفره با مرگ است....

  • Omidreza

((چهارشنبه سوری 96_کویر ورزنه))

  • Omidreza

باید برای تو بنویسم که خیالت قوی ترین و ملموس ترین خیال دنیاست...

که توی عکس های دست جمعی که همه دو به دو کنار هم ایستاده اند،

دست می اندازد دور گردنم و به جای هرم تنت،

ارمغان خفگی می آورد برای کسی که همه فکر میکنند

چقدر خوب است که توی همه ی  عکس های دست جمعی لبخند میزند...

دلتنگم،برای موهایت...

من از دست موهایت،

از فکر نوازشی که هیچوقت اقبال سرانگشتان نبود،چه شب های درازی که ندارم...

انشالله عروسیت...

میشنوی؟

میخواهند مرا بنشانند کنار کسی که  ((تو)) نیست...

بعد روی سرم نُقل بپاشند و کِل بزنند،

و من میان هیاهویشان پرت شوم به دورترین خاطره ای که از تو در ذهنم مانده

و مچاله شوم توی آغوشت و مثل پسربچه هایی که میگویند

((دیگر برای خودش مردی شده)) میان حصار دست هایت خط و نشان بکشم

برای روزگاری که خیال دارد ،خاطرم را از خاطراتت خالی کند...

من توی همه ی عکس هایم لبخند میزنم،

اما زهر است این خنده ها...

کاش یک نفر پیدا شود لبخندم را برایشان ترجمه کند...

بهشان بگوید من جا مانده ام میان اولین نگاه عاشقانه ات و هیچوقت نتوانستم

دوست داشتنت را ترک کنم...

کاش یک نفر پیدا شود بلند بلند برایشان بگوید من یکی را دوست داشته ام

که دوست داشتنش قرار نیست به این زودی ها تمام شود...

  • Omidreza

چه فایده؟

۲۰ اسفند ۹۶

هیچ پزشکی از حدود سی یا چهل نفری که به آنها مراجعه کردم

هیچ پزشکی این خستگی بی پایان را نشناخت یا نتوانست درمان کند،

چون ظاهرا هیچ یک از آنها تا سرچشمه،تا علت عمیق این بیماری نرفت.

من خودم،بهتر و بهتر از قبل،میدانم علت این بی رمقی چیست:شک است،

سوالِ ابدیِ ((چه فایده)) است که از آغاز،در ذهن من ریشه دوانیده،

که نمیتوانم بیرونش کنم.

آه اگر ((چه فایده)) در ذهن من جوانه نزده بود،بعد نروییده بود،

بعد همه چیز را نپوشانده بود،گیاهان دیگر را خفه نکرده بود،

به قول معروف من آدم دیگری می بودم.

همین علف هرز است که آبی را که برای گیاهانِ مفیدِ دیگر بوده به خود کشیده،

که نگذاشته بشکفند،که به جای آنها شکفته است.

((اوژن یونسکو _ پاره یادداشت ها))

  • Omidreza

غلط کردم ،غلط

۱۹ اسفند ۹۶

من اهل مهمونی نیستم...

یعنی اهل شلوغ بازی نیستم...

اهل مستی و نئشگی و نمیدونم دارم چی میگم و چکار می کنم نیستم...

اهل دنس نیستم...

من وقتی جاهای شلوغ میرم مثل آدم های آسمی که راه نفس کشیدنشون

بسته شده باشه اقلن تا یک روز بعدش حالم خوب نیست...

رفتم،به عنوان عکاسی فقط...

یه جای مهمونی یهو امیر منو از پشت دوربین کشید وسط که ما هم آره...

تا بیام به خودم بیام فیلمم گرفته شد،استوری شد تو اینستاگرام و از فرداش...

 از فردای مهمونی از هرکی که اون فیلم دیده بود، پیام های خاردار دریافت کردم،

شکلک،

جمله ی بزرگان،

 شوخی و جدی خلاصه افتادم به غلط کردن...

نمیخوام شبیه آدم های شعار زده بشم،

اگر میگم خوشم نمیاد،واقعا خوشم نمیاد،

اذیت میشم،

به بد یا خوبش کاری ندارم اما من توی حریم زندگی کردن رو ترجیح میدم،

و دارم تمام تلاشم رو می کنم که رفتارم شبیه حرفام باشه...

+به این ((امیر لعنتی)) نمی تونم بگم نه...

  • Omidreza

جانِ مادر

۱۸ اسفند ۹۶

خیلی وقتا هست توی زندگی که دارم غرغر میزنم،

اما تا ابد برای اینکه سبب همه ی این بی قراری ها شدی

و تجربه ی زندگی کردن رو بهم بخشیدی از اعماق وجودم ازت سپاسگذارم.

  • Omidreza

همت

۱۷ اسفند ۹۶

((17 اسفند 62_جزیره ی مجنون))

  • Omidreza

من به اون دستای ظریف و موهای بلند و قلب مهربون...

تو به شونه های پهن و صدای بم و طبع مغرور...

اگر خودخواهی بذاره چقدر خوشبختیم...

  • Omidreza

مروارید

۱۳ اسفند ۹۶

اینجا به جز دوری تو چیزی به من نزدیک نیست...

+بهش میگم داری چیکار میکنی؟

_میگه دارم نامه می نویسم...

+برای کی؟

_برای تو دیگه...

+اما من که اینجا پیشت نشستم...

_یه خنده ی نصفه و نیمه میکنه و میگه امییییدددد چندبار بگم

بعضی از حرفا رو نمی شه گفت باید بنویسیشون...

و من انقدر حواسم پرت خنده ی نصفه و نیمه اش شده که نمیشنوم چی میگه و

پیش خودم هی میگم،بلاخره خندید،بلاخره خندید،خندید...

 
  • Omidreza