پلاک13

آدم می نویسد که چیزی نگوید...

پلاک13

آدم می نویسد که چیزی نگوید...

پلاک13
طبقه بندی موضوعی
بایگانی

۵۲۲ مطلب با موضوع «خودنویس» ثبت شده است

+عشق سهم آدم های ترسو نیست.

  • Omidreza

از صبح هرچی زنگ میزنه و پی ام و پیام میده جواب نمیدم...

دارم خودم قورت میدم که همین الان تموم بشه...

الان بره بهتر از یه هفته دیگست،

الان متنفر بشه بهتر از یه ماه دیگه است،

الان دلش بشکنه بهتر از یه سال دیگست...

درست گذر زمان احساس آدم عوض نمیکنه اما نگاهت رو تغییر میده،

شاید خودشم یه روزمجبور بشه همینقدر سخت و بی رحمانه انتخاب کنه...

مواظب خودت باش مینیون.

  • Omidreza

فقه به اصطلاح پویا

۲۹ ارديبهشت ۹۷

مگر داریم از این رادیکال تر و متحجرانه تر؟؟؟

نذر زن نیاز به اجازه ی شوهر دارد،

حتی اگر از مال خودش باشد، و نذری که انجام میدهد مانع حقوق شوهر نباشد...

اما نذر فرزند نیاز به اجازه ی پدر ندارد!!!

  • Omidreza

رمضان قشنگ ترین ماه خدا

۲۷ ارديبهشت ۹۷

خدایا شکرت،

از تمام عمرم  همین روزهای پرهیز،

همین تلاش برای دیدن قشنگی ها،

شنیدن خوبی ها،

همین صبوری ها،

از تمام عمرم همین روزهایی که بیشتر از همیشه به انسانیت فکر میکنم،

خدایا شکرت برای رمضان،

برای بهانه هایی که دستمان میدهی که حال و هوای دلمان خوب شود...

برای تجربه ی اصالت،

عشق،

آرامش،

خدایا شکرت...

  • Omidreza

دلهره کافیست

۲۵ ارديبهشت ۹۷

_میگه:اگر جواب نده،plan بعدیت چیه؟

+میگم: مرگ...

  • Omidreza

 میگه جنس حرفات  عوض شده...خودت چی؟؟؟

صورتم برمیگردونم سمتش و میگم کاش به عوض شدن ختم بشه...

از تو پاکت یه نخ بلو درمیاره و میگیره طرفم،

+نمیکشم دکتر جان!

میخنده،

_نکنه هنوزم گرفتاره فلسفه بافی ای؟

 +کنار شقیقه ام نگاه کن،معلوم نیست؟

صورتش برمیگردونه سمتم و دستش میذاره روی صورتم،

_بیشتر زخم کنار چشمت معلومه...

+ یادگار درخت پرتغالِ ته حیاطِ...

_پوست روش نکن که زود خوب بشه و جاش نمونه.

+میکنم تا مثل زخم دلم تازه بمونه...

_زخم های دل آدم پخته میکنن،این ترسناکت کرده...

 +دکتر تنهایی خسته نمیشی؟

_میشه خطر ماشین خاموش کنی؟حس میکنم تو اتاق بازجویی ام...

 +اتهام بزرگتر از این که به پرهیز من ناخونک میزنی؟

در ماشین باز میکنم ،کفش هام درمیارم پاچه ی شلوارم تا جایی که میشه بالا میزنم و میرم تو آب...

 _سرش از شیشه میده بیرون و میگه:هنوزم میخوای بعد از مردن بندازنت وسط دریا؟؟؟

 +میگم آره به نظرم حق با هولدن باشه:

"آدم مرده نیاز نداره کسی بیاد روی شکمش دسته گل بذاره"

 _پس برو، امشب بهترین وقته...من ماشین میبرم خونه...

عقب عقب میام و میگم نه...هنوز کارم اینجا تموم نشده...

 _عاشقی...؟

+تو پاکتت هنوز یه نخ بلو واسه کشیدن پیدا میشه دکتر جان؟؟؟

_عاشقی پس...

+نه،زخمی ام...

  • Omidreza

برجام یا درجااااا؟!!!

۱۸ ارديبهشت ۹۷

آقای روحانی!

رییس جمهور منتخب!

متوجه شدید که عاشورا درس شجاعت بود نه مذاکره؟؟؟

  • Omidreza

تا باد چنین بادا

۱۶ ارديبهشت ۹۷

مادرم خرده برنج هارو میریزه تو یه ظرف و میذاره تو باغچه واسه پرنده ها،

کلا مادرا همدیگرو خوب میفهمن...

  • Omidreza

ضد حال کی بودم من؟!!

۱۵ ارديبهشت ۹۷

تصمیم داشتم واسه نمایشگاه کتاب برم طهران یا تهران...

هم دیدار یار بود هم زیارت جماعت بلاگری...

اما،

مینیون پنجشنبه صبح خبرداد که من دارم میاماااااا

خیلی خوشحال نشدم اما خب تهدید کرده بود اگر من زودتر نیام خودش میاد...

گیر داده بود میخوام مزار حبیب ببینم،

رفتیم سر مزار حبیب،

ناهار بردمش جنگل های سه هزار،

برگشتنی هم اومدیم رامسر و بعدم لب دریا که قسمت اصلی برنامه بود...

 لب آب رفته بوده تو حس،منم به طرز ناجوانمردانه ای هلش دادم تو آب

که هم خاطره ی دیدار اولمون خیلی ملموس زنده بشه و هم سر قولی که داده بودم مونده باشم

بعدم شالش رو از سرش کشیدم و فرار...

موقع رفتن تو ترمینال همچین سفت بغلم کرد که یهو هرچی خاطره ی مزخرف 

بود اومد تو ذهنم و ناخودآگاه بهش گفتم شاید این آخرین باری باشه که همدیگرو میبینیم...

کلا نمیفهمم از زندگی چی میخوام؟؟؟

گفتم مینیون دوستت دارم چون شفافی...

رفیق خوبی هستی...

اما...

یه چند ثانیه تو صورتم خیره شد و از پله های اتوبوس رفت بالا...

تا موقعی که اتوبوس حرکت کنه داشتم نگاهش میکردم،

هندزفری رو کرده بود تو گوشش و حتی موقع دور شدن هم نگاهم نکرد...

گندزدم به خاطره ای که میدونم خیلی به ساختنش غره بود...

عکس دست راست رو مینیون گرفت عکس چپی رو بیشرف جانِ مینیون...

  • Omidreza

زنده+گی

۱۲ ارديبهشت ۹۷

زندگی توی شاخ آفریقا به ضرس قاطع استرس و درد امعا و احشا کمتری

نسبت به زندگی توی مملکت ما داره...

چرا؟

چون اونجا فقط دغدغه ی زنده موندن رو داری  و اینجا دغدغه ی زندگی کردن...

حالا فرق این دو تا چیه؟

تلاش برای بقا  یه حس غریزی که تقریبا نیاز به هیچ تلاش روحی نداره

چون همه ی موجودات زنده حتی نباتات هم به صورت پیش فرض این نیرو رو

توی وجودشون دارند و کافیه برای زنده موندن نیازهای اولیشون در حد محدود

برطرف بشه تا زنده بمونند..

اما برعکس برای زندگی کردن پیش نیازهای فراوانی وجود داره که برآورده کردنشون

وابسته به داشتن انگیزه است که خود این انگیزه در جغرافیایی که

هیچ چیزش بر اساس مساوات ،منطق و تلاش نیست قسمت عمده اش 

تابع شرایط محیطی،خانوادگی و گاهی حتی موروثی میشه...

نتیجه این که شما برای زندگی کردن علاوه بر تامین خوراک پوشاک و مسکن،نیاز به

آرامش،امنیت،تامین نیاز جنسی ،آزادی و...غیره دارید تا از حالت زنده بودن

صرف به زندگی کردن برسید،چیزی که در این جغرافیای دوست داشتنی بیشتر انتسابی تا اکتسابی...

  • Omidreza